بلند کرد و گرفت، آن یارو اتفاقاً توی قایقش ایستاده بود و تور او را به داخل آب کشید. او قایق را از کنار گرفت و البته که قایق را غرق کرد. یک چیز را بگویم، اگر قرار باشد جعبه حلبی طلسم نویس قدیمی بهترین دعانویس شهر پیدا شود، این راه پیدا کردنش خواهد بود - کشیدن با تور ماهیگیری. و آن مرد کیکخور هم اگر روز آزاد بود و میتوانست کار کند، شانس زیادی برای پیدا کردنش داشت. اما او سعی میکرد همه این کارها را شبها به تنهایی انجام دهد، مشکل همین بود. به هر حال، حسابی دعا ترساندش و تمام طلسم نویس شهر رامشیر اعصابش را خورد.
هاروی به او گفت: «خب، شب عجیبی داشتی. اگر فقط موقعی دعا که داشتیم تلفنی صحبت میکردیم به من میگفتی چه کار جادو و طلسمات میکنی، من هم به تو ملحق میشدم. و ما راه را پیدا میکردیم. این برای تو خیلی خوب است که از رقصها دوری میکنی. طلسم نویس باید با ما برگردی و به یکی از نگهبانها بگویی که من دروغگو نیستم و جادو و طلسمات بعد اگر از آن طرف میروی، من هم تا کتسکیل با تو پیادهروی میکنم.» مرد تیزبین گفت: «من در بروکساید اقامت دارم.» هاروی دعا گفت: «خب، در هر صورت به کمپ طلسم نویس شهر باغ ملک تمپل بیایید و تفریح را ببینید.
برایتان مفید خواهد بود.» دیدم که هروی فقط در یکی از آن حال و هوای بیخیالی و بیپروایی بهترین دعانویس شهر بود، و حالا دیگر به هیچ چیز اهمیت زیادی نمیداد - مگر اینکه ماجراجویی در کار باشد. بهترین دعانویس شهر بنابراین گفتم: «آقای ویلکینز، یا هر اسم دیگری که بهترین دعانویس شهر دارید، فقط حدس میزنم اسم شما این نباشد، وقتی امشب اولین ترستان را تجربه کردید، همان زمانی بود که صدای زنگ تلفن اردوگاه را شنیدید، این یارو را به زبان هلندی گیر آوردید. کاری کردید که دروغگو خطابش کنند طلسم چون گفت به اردوگاه زنگ زده و آنها هیچ پیامی نشنیدهاند. ما همه چیز را در مورد کارهایی که امشب انجام دادید میدانیم و هیچکس قرار نیست برای شما مشکلی طلسم نویس شهر شیبان ایجاد کند، چون به هر حال، یک چیز، شما به اندازه کافی مشکل
داشتهاید. یک مرد هست، او امین ...» هاروی گفت: «کافی است به او بگویی دروغگوست. بعد من تا بروکساید با تو پیادهروی میکنم.» گفتم: جادو و طلسمات «لازم نیست همچین چیزی بهش بگی.» هاروی به او گفت: «به من بچسب و حالت خوب میشود. مگر من همین الان جانت را نجات ندادم؟» بیچاره زرنگ نمیدانست از این ماجرا چه برداشتی کند. مطمئناً طلسم نویس شهر شادگان از هروی سپاسگزار بود. حدس میزنم فهمید که انکار هیچ چیز فایدهای ندارد. فکر کنم دیگر نمیترسد، چون به نظر میرسد هروی دارد با او دوست جادو و طلسمات میشود، یک جورهایی. مجبور شدم بخندم چون بالاخره نقشه خوب هروی برای برگرداندن این یارو مثل یک زندانی، او را به نوعی رفیق کرده بود.
کریستوفر، اما او یک نقشه است. مرد گفت: «آنجا کلی دردسر برایم درست میکنند.» هاروی گفت: «برای من هم درست میکنند؛ اهمیتی نمیدهم.» مرد تیزبین گفت: «مکان باز بود؛ من همین الان وارد شدم. تابلویی بود که روی آن نوشته شده بود «به بازدیدکنندگان خوش آمدید». شما رفقا از من دعوت کردید که سری به آنجا بزنم.» شروع دعا کردم به خندیدن: «مطمئناً پایین افتادی. امشب آب بهطور غیرمعمولی خیس است. تو چیزی آنجا نبردهای. آنها حسابی سرت کلاه میگذارند، همین.» هروی گفت: «من هر روز یکی از آنها را میگیرم.» به او گفتم: «منظورت هر دقیقه است.» بعد گفتم: «تنها کاری که باید بکنی اینه که با ما بیای، و در هر صورت کاری از دستت برنمیاد، چون الان طلسم نویس شهر هندیجان دارم قایق رو اینور و اونور میبرم، و بعدش تنها
کاری که باید بکنی اینه که اعتراف کنی چیکار کردی تا ثابت کنی این دوستم دروغ نگفته. میتونی تا این حد کار کنی، نه؟ اون جونت رو نجات داد. میتونی با اون جمعیتی که اونجا هستن درستش طلسم کنی، نه؟ فقط همین کافیه. فقط مسئله اینه که آیا رگه زرد داری یا نه.» هاروی گفت: «و ما هم از انجام این کار خیلی لذت خواهیم برد.» فصل سی و سوم - سرود هروی راستش را بخواهید، ترجیح میدادم کل گشت سیلور فاکس را اداره کنم تا اینکه بخواهم هاروی ویلتس را اداره کنم. اما همینطور که با هم ور میرفتیم، میدیدم که حتی آن یکی هم کمکم دارد از او خوشش میآید.
هاروی به او گفت: «خب، شب عجیبی داشتی. اگر فقط موقعی دعا که داشتیم تلفنی صحبت میکردیم به من میگفتی چه کار جادو و طلسمات میکنی، من هم به تو ملحق میشدم. و ما راه را پیدا میکردیم. این برای تو خیلی خوب است که از رقصها دوری میکنی. طلسم نویس باید با ما برگردی و به یکی از نگهبانها بگویی که من دروغگو نیستم و جادو و طلسمات بعد اگر از آن طرف میروی، من هم تا کتسکیل با تو پیادهروی میکنم.» مرد تیزبین گفت: «من در بروکساید اقامت دارم.» هاروی دعا گفت: «خب، در هر صورت به کمپ طلسم نویس شهر باغ ملک تمپل بیایید و تفریح را ببینید.
برایتان مفید خواهد بود.» دیدم که هروی فقط در یکی از آن حال و هوای بیخیالی و بیپروایی بهترین دعانویس شهر بود، و حالا دیگر به هیچ چیز اهمیت زیادی نمیداد - مگر اینکه ماجراجویی در کار باشد. بهترین دعانویس شهر بنابراین گفتم: «آقای ویلکینز، یا هر اسم دیگری که بهترین دعانویس شهر دارید، فقط حدس میزنم اسم شما این نباشد، وقتی امشب اولین ترستان را تجربه کردید، همان زمانی بود که صدای زنگ تلفن اردوگاه را شنیدید، این یارو را به زبان هلندی گیر آوردید. کاری کردید که دروغگو خطابش کنند طلسم چون گفت به اردوگاه زنگ زده و آنها هیچ پیامی نشنیدهاند. ما همه چیز را در مورد کارهایی که امشب انجام دادید میدانیم و هیچکس قرار نیست برای شما مشکلی طلسم نویس شهر شیبان ایجاد کند، چون به هر حال، یک چیز، شما به اندازه کافی مشکل
داشتهاید. یک مرد هست، او امین ...» هاروی گفت: «کافی است به او بگویی دروغگوست. بعد من تا بروکساید با تو پیادهروی میکنم.» گفتم: جادو و طلسمات «لازم نیست همچین چیزی بهش بگی.» هاروی به او گفت: «به من بچسب و حالت خوب میشود. مگر من همین الان جانت را نجات ندادم؟» بیچاره زرنگ نمیدانست از این ماجرا چه برداشتی کند. مطمئناً طلسم نویس شهر شادگان از هروی سپاسگزار بود. حدس میزنم فهمید که انکار هیچ چیز فایدهای ندارد. فکر کنم دیگر نمیترسد، چون به نظر میرسد هروی دارد با او دوست جادو و طلسمات میشود، یک جورهایی. مجبور شدم بخندم چون بالاخره نقشه خوب هروی برای برگرداندن این یارو مثل یک زندانی، او را به نوعی رفیق کرده بود.
کریستوفر، اما او یک نقشه است. مرد گفت: «آنجا کلی دردسر برایم درست میکنند.» هاروی گفت: «برای من هم درست میکنند؛ اهمیتی نمیدهم.» مرد تیزبین گفت: «مکان باز بود؛ من همین الان وارد شدم. تابلویی بود که روی آن نوشته شده بود «به بازدیدکنندگان خوش آمدید». شما رفقا از من دعوت کردید که سری به آنجا بزنم.» شروع دعا کردم به خندیدن: «مطمئناً پایین افتادی. امشب آب بهطور غیرمعمولی خیس است. تو چیزی آنجا نبردهای. آنها حسابی سرت کلاه میگذارند، همین.» هروی گفت: «من هر روز یکی از آنها را میگیرم.» به او گفتم: «منظورت هر دقیقه است.» بعد گفتم: «تنها کاری که باید بکنی اینه که با ما بیای، و در هر صورت کاری از دستت برنمیاد، چون الان طلسم نویس شهر هندیجان دارم قایق رو اینور و اونور میبرم، و بعدش تنها
کاری که باید بکنی اینه که اعتراف کنی چیکار کردی تا ثابت کنی این دوستم دروغ نگفته. میتونی تا این حد کار کنی، نه؟ اون جونت رو نجات داد. میتونی با اون جمعیتی که اونجا هستن درستش طلسم کنی، نه؟ فقط همین کافیه. فقط مسئله اینه که آیا رگه زرد داری یا نه.» هاروی گفت: «و ما هم از انجام این کار خیلی لذت خواهیم برد.» فصل سی و سوم - سرود هروی راستش را بخواهید، ترجیح میدادم کل گشت سیلور فاکس را اداره کنم تا اینکه بخواهم هاروی ویلتس را اداره کنم. اما همینطور که با هم ور میرفتیم، میدیدم که حتی آن یکی هم کمکم دارد از او خوشش میآید.
سه شنبه ۲۸ بهمن ۰۴ ۱۳:۱۸
- ۵ بازديد
- ۰۰
- ۰ نظر