طلسم نویس شهر برازجان

مراقبت از کاشت مو

طلسم نویس شهر برازجان

ما را می‌دیدند. اما از نظر من، به این نتیجه رسیدم که خوب است که مرغ دریایی سفید از ساحل در مقابل آب‌های عمیق و آبی خیلی واضح دیده نشود. آن موپانی‌ها چشمان تیزبینی داشتند و اگر نزدیک شدن ما را از جنگل می‌دیدند، فوراً کاری انجام می‌دادند. خب، بالاخره یواشکی وارد خلیج شدیم، فقط یک موتور بی‌صدا کار می‌کرد و تا جایی که جرات داشتیم به پیچ جنوبی ساحل نزدیک شدیم. قایق‌ها از قبل روی لنگرگاه بودند و پاروها بهترین دعانویس شهر با پارچه‌ی برزنتی پوشیده شده بودند تا صدای جیرجیرشان شنیده نشود. طلسم نویس شهر برازجان صندوقچه‌های فرغون را در یکی از آنها گذاشتیم و سپس گروه کوچکمان در بقیه جا گرفتند.

۹۴ قبل از اینکه عرشه را طلسم نویس ترک کنم، دست پدرم را فشردم. خدا را شکر، محبت ما پرشور و قوی است و ما یکدیگر را کاملاً درک می‌کنیم. می‌دانستم که پیرمرد جادو و طلسمات عبوس در دلش دعا می‌کند و به مشیت الهی توکل دارد که پسرش را سالم دعا به او بازگرداند؛ اما هرگز کلمه‌ای اعتراض یا احتیاط به زبان نیاورد. این کار ممکن بود مرا بترساند و نیازی به آن نبود. بدون هیچ صدایی، تیرهای کشتی ما روی ساحل به زمین خورد. فقط چند لحظه طول کشید تا پیاده شویم و صندوق‌ها طلسم را به طلسم نویس شهر چهارباغ ساحل ببریم، و سپس همه با ملوانان دست دادیم و می‌دانستیم که برای موفقیتمان بهترین آرزوها را داریم.

آنها فوراً به کشتی بازگشتند و ما ماجراجویان به سرعت آماده شدیم تا از چاکا پیروی کنیم، که از این لحظه رهبری را به عهده گرفت. ناکس و بریونیا هر کدام یک صندوق را لول می‌کردند، همانطور که پدرو و ند نیز این کار را کردند. چیزها آنقدر سبک بودند که اگر به جای ناهمواری می‌رسیدیم، مردان آنها را از روی بدن بلند می‌کردند و به آن طرف می‌بردند. ۹۵ فصل هشتم ما به خوبی می‌جنگیم در عرض پنج دقیقه توانستیم بوته‌های زیرین را کوتاه کنیم، کاری دشوار چون بوته‌ها خیلی انبوه شده بودند؛ اما خوشبختانه خیلی گسترده نبودند و طلسم نویس شهر شهر بابک سفری پانزده دقیقه‌ای ما را به حاشیه جنگل رساند.

چاکا با دیدن گروهی از سه درخت ماهون غول‌پیکر که نوک‌های گسترده‌شان یک مثلث کامل تشکیل می‌داد، راه خود را مشخص کرده بود. او طلسم لحظه‌ای درست در مرکز این گروه مکث کرد، دسته‌ای از جادو و طلسمات تاک‌های درهم‌تنیده را کنار زد و با غرغری از رضایت، ما را به سمت یک مسیر وسیع و مشخص هدایت کرد. ما فهمیدیم که این مسیری بود که ایتزاکس‌ها هنگام حمله به قلمرو موپان‌ها، برای جمع‌آوری لاک‌پشت یا جادو و طلسمات ماهیگیری، دنبال می‌کردند. چنین تهاجم‌هایی همیشه با اختلاف نظر شدید روبرو طلسم نویس شهر بیدستان بوده‌اند، اما مردم چاکا هرگز به دلیل احتمال درگیری از انجام کاری منصرف نشدند.

۹۶ عجیب به نظر می‌رسد که بعد از نه سال، این پسر هندی اصلاً طلسم آن مکان را به خاطر می‌آورد. چاکا وقتی توسط آلرتون سوار شد، طلسم نویس فقط پانزده سال داشت و مطمئناً حالا دیگر بیست و چهار ساله به نظر نمی‌رسید. زندگی متمدن به او یاد نداده بود که ماجراجویی‌های پسرانه‌اش را فراموش کند، و آلرتون حتماً به مایاها اعتماد ضمنی داشته است، زیرا تمام برنامه‌ها و امیدهای ما بر اساس گفته‌ها دعا و دانش او از بهترین دعانویس شهر آن منطقه بود. جو، آرچی و من، طلسم که اغلب در مورد این چیزها صحبت می‌کردیم، هنوز طلسم نویس شهر مهرگان نمی‌توانستیم تصمیم بگیریم که اعتماد بی‌چون و چرای ستوان تا چه حد موجه است.

ما چاکا را دوست داشتیم و به او ایمان داشتیم؛ اما آیا او در بسیاری از جزئیات مهم - به ویژه جزئیات مربوط به تچا و شهر پنهان - خودش و ما را فریب دعا نمی‌داد؟ به هر حال، همه اینها شایعاتی دعا بیش نبود، داستان آتکایما پیر که به راحتی می‌توانست تجربیات خود را اغراق کند. ۹۷ جنگل مثل اربوس تاریک بود. نمی‌توانم تصور کنم که چاکا چطور اینقدر دقیق راهش را پیدا کرد. اما بهترین دعانویس شهر او به ندرت تردید می‌کرد، ما را با گام‌های استوار به جلو هدایت می‌کرد و فقط وقتی که راه باریک ما را مجبور می‌کرد از بهترین نبوغ خلاقانه‌مان جادو و طلسمات برای قرار دادن صندوقچه‌ها بین درختان استفاده کنیم، مکث می‌کرد.

یک یا طلسم دو بار مجبور شدیم از میان بوته‌های وحشی و درهم‌تنیده و شبکه‌های دعا تاک‌ها دور بزنیم تا صندوقچه‌ها را دوباره در مسیر جا دهیم و همه اینها ما را به طور قابل توجهی به تأخیر انداخت. بعد از سه ساعت پیشروی سرسختانه، برای استراحت توقف کردیم و حالا چاکا با یک فانوس تاریک به صحنه نگاه می‌کرد.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.