گوردون لرد کیف دستیاش را روی نیمکت سکوی ایستگاه انداخت و با عجله خودش را کنار آن انداخت و لبخندی شبیه پیشاهنگان زد. این لبخند، لبخند بهترین دعانویس شهر اصیل، اصیل و شایستهی پیشاهنگان بود که به کمال اجرا میشد. اغلب در مورد گوردون گفته میشد که وقتی لبخند میزند، لبهایش هلالی کامل تشکیل میدهد، به طوری که اگر عبارت «آماده باشید» روی دندانهای سفید و یکدستش چاپ میشد، این لبخند کاملاً طبیعی میبود. علاوه بر این، تا حدودی مایهی افتخار او بود که در این موقعیت لبخند طلسم نویس شهر صدرا زد، زیرا چندین مسافر که در همان مخمصه مانند او بودند، با هر شوخطبعی دوستانهای دعا در سکو دعا بالا و پایین میرفتند.
یکی از آنها زیر لب حرفهای ناخوشایندی دربارهی رانندهاش میزد؛ دیگری با تحقیر به ساعت طلاییاش که او را جادو و طلسمات فریب داده بود نگاه میکرد؛ دو نفر دیگر در مورد عادتهای دیرآموز خدمتکاران خانگی بحث میکردند؛ و بقیه راهآهن را محکوم میکردند. فقط گوردون لرد لبخند زد - و پاهایش را به عقب و جلو تکان داد و بیشتر و بیشتر لبخند زد. او با سرعت زیادی از تپه پایین آمده بود، اما طلسم نویس فایدهای نداشت، و حالا، همانطور که روی نیمکت نشسته بود و جورابش را طلسم که در جریان پیشرفت طلسم نویس شهر کازرون سریعش به طرز خیانتآمیزی بهترین دعانویس شهر تا پایین پایش رفته بود، بالا میکشید، یک سوال خندهدار به ذهن اصلیاش خطور کرد؛ و همان لحظه تصمیم گرفت به محض اینکه طلسم نویس چشمش به آن شخص افتاد، رد دیر را با
دعا آن گیج کند. همانطور که هر پیشاهنگی با سابقه خوب میداند، وظیفه اوست که آماده باشد ، در مواقع لازم در دسترس باشد و همیشه سر وقت باشد. اما همچنین وظیفه آشکار اوست که هر روز یک چرخش خوب انجام دهد - حداقل یک چرخش خوب. بند ۳، قانون پیشاهنگی، این الزامات را به وضوح بیان میکند. و اینجا گوردون لرد، دیدهبان درجه دو، بود که طلسم نویس شهر جهرم برای انجام یک گردش خوب توقف کرده بود و در نتیجهی مستقیم آن، آمادگی لازم را نداشت. او نمیتوانست هم گردش خوب انجام دهد و هم آماده باشد؛ کدام را باید انجام میداد؟ لبخند دیدهبان با تأمل در این مورد، پهنتر شد.
اینجا میتوانست ژستی برای رد دیر باشد. او عاشق پرسیدن چنین سؤالاتی از رد دیر بود؛ شنیدن بحث علمی آن دو دربارهی جزئیات فنی قانون دیدهبانی به خوبی یک سیرک بود. و رد دیر (که سرگروه دیدهبانان دستهی اوکوود بود) از آن بینهایت لذت میبرد. اما حالا گوردون متوجه شد که رد دیر و هر دو گشتی، بیورز و هاکس، با خوشحالی به سمت شهر میرفتند تا به قطار سریعالسیر مونترال برسند. بیست دقیقه قبل از رسیدن تماشاییاش به ایستگاه (یک دقیقه بعد از حرکت قطار)، او با «سرعت پیشاهنگی» از خانه طلسم نویس شهر مرودشت شروع به حرکت کرده بود - نه به این دلیل که این جادو و طلسمات کار ضروری بود، بلکه به این دلیل که «پیشاهنگی» بود و گوردون اگر نگوییم کامل، بهترین دعانویس شهر هیچ چیز نبود.
او لباس کامل پیشاهنگی خود را پوشیده بود؛ کلاه خاکی، دستمال گردنی با رنگهای بیور (آبی و زرد)، که با گره معروف بیور اختراع خودش گره خورده بود، که به اتفاق آرا توسط گشت و با تشکر از مخترع پذیرفته شده بود. هیچ کس جز یک بیور نمیتوانست گره را باز کند، به جز مادر استاد گوردون، که با زحمت فراوان این ترکیب را یک شب کشف کرده بود، زمانی طلسم نویس که بیور جوان با بالا بردن روسری روی سرش، خود را از شر آن خلاص کرده بود. پیراهن او از جنس فلانل زیتونی رنگ، شلوار کوتاه گشاد خاکی طلسم نویس شهر راسک رنگ و جورابهای خاکی رنگش از زیر زانو روی بند جورابش پیچیده شده بود، و از طلسم این رو یکی از آنها دائماً پایین میلغزید.
او کیف دستیاش را مانند بهترین دعانویس شهر دستفروشی که کوله پشتیاش را به همراه دارد، در انتهای طلسم نویس عصایش حمل میکرد و همانطور که در خیابان پهن و درختکاریشدهی حومهی شیک اوکوود قدم میزد، محبوبیتش با فریادهای شاد یا آرزوی خداحافظی بسیاری از چمنها و ایوانهایی که از کنارشان میگذشت، گواهی میشد. او در آن صبح زود تابستان، هنگام عزیمت به ایستگاه، چهرهای زیبا و دلنشین داشت. قدی کوچک و لاغر داشت، برای چهارده سال سنش، کمی کوتاه بود؛ رنگ پوستش تقریباً قهوهای مایل به قرمز بود و چشمان قهوهایاش نوعی شیطنت رقصان داشت. مدتها قبل از اینکه وارد صفوف پیشاهنگان طلسم نویس شود، همه او را پسری بسیار جذاب میدانستند و تنها لباس فرم بر تن و اندام کوچک و فعالش
یکی از آنها زیر لب حرفهای ناخوشایندی دربارهی رانندهاش میزد؛ دیگری با تحقیر به ساعت طلاییاش که او را جادو و طلسمات فریب داده بود نگاه میکرد؛ دو نفر دیگر در مورد عادتهای دیرآموز خدمتکاران خانگی بحث میکردند؛ و بقیه راهآهن را محکوم میکردند. فقط گوردون لرد لبخند زد - و پاهایش را به عقب و جلو تکان داد و بیشتر و بیشتر لبخند زد. او با سرعت زیادی از تپه پایین آمده بود، اما طلسم نویس فایدهای نداشت، و حالا، همانطور که روی نیمکت نشسته بود و جورابش را طلسم که در جریان پیشرفت طلسم نویس شهر کازرون سریعش به طرز خیانتآمیزی بهترین دعانویس شهر تا پایین پایش رفته بود، بالا میکشید، یک سوال خندهدار به ذهن اصلیاش خطور کرد؛ و همان لحظه تصمیم گرفت به محض اینکه طلسم نویس چشمش به آن شخص افتاد، رد دیر را با
دعا آن گیج کند. همانطور که هر پیشاهنگی با سابقه خوب میداند، وظیفه اوست که آماده باشد ، در مواقع لازم در دسترس باشد و همیشه سر وقت باشد. اما همچنین وظیفه آشکار اوست که هر روز یک چرخش خوب انجام دهد - حداقل یک چرخش خوب. بند ۳، قانون پیشاهنگی، این الزامات را به وضوح بیان میکند. و اینجا گوردون لرد، دیدهبان درجه دو، بود که طلسم نویس شهر جهرم برای انجام یک گردش خوب توقف کرده بود و در نتیجهی مستقیم آن، آمادگی لازم را نداشت. او نمیتوانست هم گردش خوب انجام دهد و هم آماده باشد؛ کدام را باید انجام میداد؟ لبخند دیدهبان با تأمل در این مورد، پهنتر شد.
اینجا میتوانست ژستی برای رد دیر باشد. او عاشق پرسیدن چنین سؤالاتی از رد دیر بود؛ شنیدن بحث علمی آن دو دربارهی جزئیات فنی قانون دیدهبانی به خوبی یک سیرک بود. و رد دیر (که سرگروه دیدهبانان دستهی اوکوود بود) از آن بینهایت لذت میبرد. اما حالا گوردون متوجه شد که رد دیر و هر دو گشتی، بیورز و هاکس، با خوشحالی به سمت شهر میرفتند تا به قطار سریعالسیر مونترال برسند. بیست دقیقه قبل از رسیدن تماشاییاش به ایستگاه (یک دقیقه بعد از حرکت قطار)، او با «سرعت پیشاهنگی» از خانه طلسم نویس شهر مرودشت شروع به حرکت کرده بود - نه به این دلیل که این جادو و طلسمات کار ضروری بود، بلکه به این دلیل که «پیشاهنگی» بود و گوردون اگر نگوییم کامل، بهترین دعانویس شهر هیچ چیز نبود.
او لباس کامل پیشاهنگی خود را پوشیده بود؛ کلاه خاکی، دستمال گردنی با رنگهای بیور (آبی و زرد)، که با گره معروف بیور اختراع خودش گره خورده بود، که به اتفاق آرا توسط گشت و با تشکر از مخترع پذیرفته شده بود. هیچ کس جز یک بیور نمیتوانست گره را باز کند، به جز مادر استاد گوردون، که با زحمت فراوان این ترکیب را یک شب کشف کرده بود، زمانی طلسم نویس که بیور جوان با بالا بردن روسری روی سرش، خود را از شر آن خلاص کرده بود. پیراهن او از جنس فلانل زیتونی رنگ، شلوار کوتاه گشاد خاکی طلسم نویس شهر راسک رنگ و جورابهای خاکی رنگش از زیر زانو روی بند جورابش پیچیده شده بود، و از طلسم این رو یکی از آنها دائماً پایین میلغزید.
او کیف دستیاش را مانند بهترین دعانویس شهر دستفروشی که کوله پشتیاش را به همراه دارد، در انتهای طلسم نویس عصایش حمل میکرد و همانطور که در خیابان پهن و درختکاریشدهی حومهی شیک اوکوود قدم میزد، محبوبیتش با فریادهای شاد یا آرزوی خداحافظی بسیاری از چمنها و ایوانهایی که از کنارشان میگذشت، گواهی میشد. او در آن صبح زود تابستان، هنگام عزیمت به ایستگاه، چهرهای زیبا و دلنشین داشت. قدی کوچک و لاغر داشت، برای چهارده سال سنش، کمی کوتاه بود؛ رنگ پوستش تقریباً قهوهای مایل به قرمز بود و چشمان قهوهایاش نوعی شیطنت رقصان داشت. مدتها قبل از اینکه وارد صفوف پیشاهنگان طلسم نویس شود، همه او را پسری بسیار جذاب میدانستند و تنها لباس فرم بر تن و اندام کوچک و فعالش
جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۲۰:۴۲
- ۱ بازديد
- ۰۰
- ۰ نظر