کسی فقط میتواند برای دشمنان تچا خطرناک باشد.» ۲۹۰ اما او از وضعیت دره و کشتهشدگان و رنجدیدگانش بسیار پریشان بود و نمیتوانست مدت زیادی در مورد این حادثه فکر کند، و با اشتیاق جادو و طلسمات از ما التماس میکرد که به او توصیه کنیم برای بازگرداندن هر چه سریعتر نظم و آسایش چه کاری باید انجام دهد. او اضافه کرد که ما مسافرانی با تجربه فراوان هستیم و باید بهتر از تچاها بدانیم طلسم نویس طلسم که چگونه با چنین شرایطی برخورد کنیم، که ظاهراً از بدشانسی خود - که اولین طلسم نویس شهر اقبالیه بدشانسی از نوع خود بود که از زمان اشغال دره توسط آنها هزاران سال پیش، گریبانگیرشان شده بود - مبهوت شده بودند.
ما تا جایی که میتوانستیم او را نصیحت کردیم و به نظر میرسید که درست در همان لحظه خورشید در آسمان ظاهر شد و پرتوهای گرم خود را فرستاد تا دره مصیبتزده طلسم نویس را غرق کند. دختر از من خیلی ترسیده بود و میگفت که من فاجعهای را که بر سرشان آمده بود پیشبینی کرده بودم و علاوه بر پیشگو بهترین دعانویس شهر بودن، تصور میکرد که من ممکن است جادوگر هم باشم و با هنرهای شیطانی همه این ویرانی را به وجود آورده باشم. از اینکه چنین قدرتهایی به من داده شده بود، خوشحال شدم، اما طلسم نویس شهر شریفیه متاسفم که احساس میکنم آمای زیبا از من میترسد.
۲۹۱ پاول پیشنهاد کرد که او جلسهای با ساکنان اصلی در تئاتر بزرگ یا سالن اجتماعات تشکیل دهد و در آنجا به آنها دستورالعملهایی برای انجام کارها بدهد و همچنین یک سخنرانی دلگرمکننده ایراد کند. او مشتاقانه متوجه این نقشه شد و بلافاصله فرستادگان خود را فرستاد. در این میان، چاکا و آلرتون به دختر توصیههای خوبی کردند و آرچی و جو به طور مؤثری به آنها کمک کردند. او اصلاً به حرف من گوش نداد، بنابراین من ساکت ماندم. در تمام این مدت، کاهن اعظم جدید گنگ ایستاده بود و به سخنان نگهبانان جادو و طلسمات گوش میداد. او خودش در هیچ جلسهای شرکت نکرد، حتی وقتی حاکم اعظم از او درخواست کمک کرد، و من رفتارش جادو و طلسمات را مثل یک احمق طلسم نویس شهر آبیک و کودن پنداشتم.
بعد از آما، او بالاترین مقام را در دره داشت و مطمئناً وظیفهاش بود که در مشکل فعلیاش به او کمک کند. اما نه؛ او دهانش را بسته نگه داشته بود و چشمان وحشی و سرگردانش طلسم نویس با دقت به چهرههای ما دوخته شده بود. به زودی پیامرسانها برگشتند تا بگویند مردم در تئاتر جمع شدهاند و آما بلافاصله آماده شد تا به آنها بپیوندد. به نظر میرسید که باید خود را با لباسهای سلطنتیاش بیارایید؛ بنابراین از ما خواسته شد که درست در حاشیه شهر به استقبالش برویم و او را تا جلسه همراهی کنیم. او متوجه الکترایتهای طلسم نویس شهر الوند ما شد اما نپرسید که چگونه آنها را بازیابی کردهایم.
همچنین متوجه حضور پدرو شد و اینکه قربانی فرضی هنوز زنده و سالم است؛ اما کلمهای در مورد او از دهانش بیرون نیامد. او به مسائل مهمتری فکر میکرد. ۲۹۲ در حالی که ما در طلسم محوطه منتظر بودیم، چاکا به اتاق ما آمد و کاپشن گاز را پوشید و آن را با پیراهن بلند و گشادش پوشاند. این کار را به درخواست آلرتون انجام داد. کاهن اعظم که اکنون آزاد شده بود، به همراهانش طلسم نویس شهر قادرآباد پیوست طلسم نویس و ما همه آنها را طلسم نویس دیدیم که قبل از اینکه به صورت دسته جمعی به سمت جلسه بروند، با هم پچ پچ میکردند.
بدون شک کاتالات پیر قصد داشت، اگر میتوانست، دردسر درست کند. بهترین دعانویس شهر ما به دعا آرامی آنها را دنبال کردیم و درست بیرون از دایره ساختمانها توقف کردیم تا منتظر آما بمانیم. فکر میکردم او با ارابه برقی طلایی که در مراسم رسمی از آن استفاده میکرد، خواهد آمد، اما به دلیل سنگها و آوارهایی که مسیر را شلوغ کرده بودند، مجبور شد راه برود. با این وجود، کاهن اعظم و همراهانش حضوری چشمگیر داشتند. ابتدا شش دختر جوان که مجمرها را میچرخاندند، آمدند؛ سپس آما به تنهایی. پس از او باکرههای خورشید با لباسهای سفید برفی خود بودند. ۲۹۳ با علامت او، ما به دعا جلو حرکت کردیم و داشتیم به تئاتر نزدیک میشدیم که فاجعهی نهایی این سرزمین مقدس را فرا گرفت.
آسمان صاف هیچ ارتباطی با زلزله سوم نداشت. این زلزله بیخبر و بدون هیچ هشدار قبلی رخ داد. صدایی شبیه به برخورد امواج سهمگین دریا به امواج خروشان، با چنان صدای مهیبی همراه شد که هر موجود زندهای در دره
ما تا جایی که میتوانستیم او را نصیحت کردیم و به نظر میرسید که درست در همان لحظه خورشید در آسمان ظاهر شد و پرتوهای گرم خود را فرستاد تا دره مصیبتزده طلسم نویس را غرق کند. دختر از من خیلی ترسیده بود و میگفت که من فاجعهای را که بر سرشان آمده بود پیشبینی کرده بودم و علاوه بر پیشگو بهترین دعانویس شهر بودن، تصور میکرد که من ممکن است جادوگر هم باشم و با هنرهای شیطانی همه این ویرانی را به وجود آورده باشم. از اینکه چنین قدرتهایی به من داده شده بود، خوشحال شدم، اما طلسم نویس شهر شریفیه متاسفم که احساس میکنم آمای زیبا از من میترسد.
۲۹۱ پاول پیشنهاد کرد که او جلسهای با ساکنان اصلی در تئاتر بزرگ یا سالن اجتماعات تشکیل دهد و در آنجا به آنها دستورالعملهایی برای انجام کارها بدهد و همچنین یک سخنرانی دلگرمکننده ایراد کند. او مشتاقانه متوجه این نقشه شد و بلافاصله فرستادگان خود را فرستاد. در این میان، چاکا و آلرتون به دختر توصیههای خوبی کردند و آرچی و جو به طور مؤثری به آنها کمک کردند. او اصلاً به حرف من گوش نداد، بنابراین من ساکت ماندم. در تمام این مدت، کاهن اعظم جدید گنگ ایستاده بود و به سخنان نگهبانان جادو و طلسمات گوش میداد. او خودش در هیچ جلسهای شرکت نکرد، حتی وقتی حاکم اعظم از او درخواست کمک کرد، و من رفتارش جادو و طلسمات را مثل یک احمق طلسم نویس شهر آبیک و کودن پنداشتم.
بعد از آما، او بالاترین مقام را در دره داشت و مطمئناً وظیفهاش بود که در مشکل فعلیاش به او کمک کند. اما نه؛ او دهانش را بسته نگه داشته بود و چشمان وحشی و سرگردانش طلسم نویس با دقت به چهرههای ما دوخته شده بود. به زودی پیامرسانها برگشتند تا بگویند مردم در تئاتر جمع شدهاند و آما بلافاصله آماده شد تا به آنها بپیوندد. به نظر میرسید که باید خود را با لباسهای سلطنتیاش بیارایید؛ بنابراین از ما خواسته شد که درست در حاشیه شهر به استقبالش برویم و او را تا جلسه همراهی کنیم. او متوجه الکترایتهای طلسم نویس شهر الوند ما شد اما نپرسید که چگونه آنها را بازیابی کردهایم.
همچنین متوجه حضور پدرو شد و اینکه قربانی فرضی هنوز زنده و سالم است؛ اما کلمهای در مورد او از دهانش بیرون نیامد. او به مسائل مهمتری فکر میکرد. ۲۹۲ در حالی که ما در طلسم محوطه منتظر بودیم، چاکا به اتاق ما آمد و کاپشن گاز را پوشید و آن را با پیراهن بلند و گشادش پوشاند. این کار را به درخواست آلرتون انجام داد. کاهن اعظم که اکنون آزاد شده بود، به همراهانش طلسم نویس شهر قادرآباد پیوست طلسم نویس و ما همه آنها را طلسم نویس دیدیم که قبل از اینکه به صورت دسته جمعی به سمت جلسه بروند، با هم پچ پچ میکردند.
بدون شک کاتالات پیر قصد داشت، اگر میتوانست، دردسر درست کند. بهترین دعانویس شهر ما به دعا آرامی آنها را دنبال کردیم و درست بیرون از دایره ساختمانها توقف کردیم تا منتظر آما بمانیم. فکر میکردم او با ارابه برقی طلایی که در مراسم رسمی از آن استفاده میکرد، خواهد آمد، اما به دلیل سنگها و آوارهایی که مسیر را شلوغ کرده بودند، مجبور شد راه برود. با این وجود، کاهن اعظم و همراهانش حضوری چشمگیر داشتند. ابتدا شش دختر جوان که مجمرها را میچرخاندند، آمدند؛ سپس آما به تنهایی. پس از او باکرههای خورشید با لباسهای سفید برفی خود بودند. ۲۹۳ با علامت او، ما به دعا جلو حرکت کردیم و داشتیم به تئاتر نزدیک میشدیم که فاجعهی نهایی این سرزمین مقدس را فرا گرفت.
آسمان صاف هیچ ارتباطی با زلزله سوم نداشت. این زلزله بیخبر و بدون هیچ هشدار قبلی رخ داد. صدایی شبیه به برخورد امواج سهمگین دریا به امواج خروشان، با چنان صدای مهیبی همراه شد که هر موجود زندهای در دره
چهارشنبه ۰۶ اسفند ۰۴ ۱۱:۵۴
- ۴ بازديد
- ۰۰
- ۰ نظر