طلسم نویس شهر پیشین

مراقبت از کاشت مو

طلسم نویس شهر پیشین

خود را پیچ و تاب داد و کشید، اما همه اینها بیهوده بود. سپس حواسش برگشت و تمام بدنش مورمور می‌شد. اما می‌دانست که در دریا نیست، زیرا بوی چوب سوخته و شاخ و برگ خیس خورده و زمین تازه خیس به مشام جادو و طلسمات می‌رسید. نمی‌توانست ببیند، اما دعا می‌دانست که در خشکی است. با این حال هنوز چیزی پایش را نگه داشته بود - آن را محکم گرفته بود. آن را مانند آرواره‌های یک ببر نگه داشته بود. او کشید و کشید و وحشت‌زده شد. اما آرواره‌های بی‌رحم محکم نگه داشته بودند. او در انبوهی از گل و لای لجن‌آلود افتاده بود.

او وول می‌خورد، پیچ و تاب می‌خورد، اما تنها دردی طاقت‌فرسا در مچ پایش به دنبال این تلاش‌های دیوانه‌وار احساس می‌کرد. «من کجام؟» صدا زد. «چی...» و بهترین دعانویس شهر سپس دوباره گوش زخمی‌اش با غوغایی گوشخراش و درنده در نزدیکی‌اش آسیب دید و به نظر می‌رسید که در معرض آشوبی وحشتناک قرار گرفته است. و همچنان آن آرواره‌های نامرئی محکم‌تر طلسم نویس شهر گرمسار روی پایش بسته طلسم نویس می‌شدند و آن را مانند آرواره‌های بی‌رحم یک ببر نگه می‌داشتند... فصل بیست و یکم چهره در طوفان اولین چیزی که تام کاملاً از آن آگاه شد، چهره‌ای بسیار نزدیک به او بود. چهره‌ای گرفته و از ریخت افتاده از طلسم فشاری که به رنج می‌انجامید.

چهره‌ای که به شکلی خشک و بی‌حرکت، گویی تلاشی فراانسانی را در خود حفظ کرده بود. چهره‌ای ترسناک و حتی هولناک، در آمیزه‌ای از رنج و عزم راسخ که از آن حکایت می‌کرد. حتی وقتی تام در سپیده دم هوشیاری خود آن را دید، نوعی ناامیدی بر آن سایه افکند و این ناامیدی در عزمی راسخ‌تر فرو رفت. دهان مانند آرواره‌های یک رذیله به هم چسبیده بود. در اینجا قدرت بدنی و طلسم نویس شهر نیکشهر قدرت اراده تا نهایت حد ممکن با هم ترکیب شده بودند. با این حال، به نظر می‌رسید که آنها کم کم از کفایت خود باز می‌مانند. نزدیک تام، دو بازوی برهنه دید که راست و سفت ایستاده بودند و رگ‌هایشان مانند برآمدگی‌هایی بیرون زده بود.

آنها تنه بزرگ و افتاده‌ای را که تقریباً به حالت دمر افتاده بود، نگه می‌داشتند. چشمان آن چهره دور و تیز بود، گویی در جنگل به دنبال چیزی در دوردست‌ها می‌گشت. تام اسلید قبلاً آن نگاه خیره‌ی دوردست را دیده بود. در اثر تلاش مداوم و شدید، چهره‌اش حالت پیری گرفته‌ای داشت. لاغر، نحیف، آشفته و گرفته. مثل صورتی بود طلسم که یک شبه پیر شده باشد. تام اسلید قبلاً آن طلسم نویس شهر زهک چهره سالخورده را دیده بود. او آن را در جنگ ندیده بود. طلسم نویس اینجا معجزه‌ی همیشه گیج‌کننده‌ی شباهت خویشاوندی بود، با بیست سال اختلاف که با یک دقیقه‌ی کوچک تلاش و رنج والا از بین رفته بود.

تام اسلید قبلاً آن چهره را دیده بود. با این حال، شاید تنها هشیاریِ رخوت‌زده و بازگشته‌اش بود که نوعی شناخت را در آن چهره‌ی خشک و گرفته تداعی می‌کرد. در هر صورت، او بیش از حد ضعیف بود که تعجب طلسم شدید را احساس کند. با کمترین نشانه‌ای از خنده به خاطر ناهماهنگی آن جادو و طلسمات چیز، زمزمه کرد: «بابا.» «خب، من... پاپ دایک... چطور دیکنزها تو رو ...» سپس صدا را شنید و مانند آن چهره، گرفته به نظر می‌رسید. انگار صحبت کردن برایش زحمت داشت. صرف طلسم نویس نیرویی که به سختی می‌شد از آن چشم‌پوشی طلسم نویس شهر سوران کرد. والن گفت: «ببین حالا می‌توانی پایت را بیرون بکشی یا نه.» «ببین حالا می‌تونی پاتو بیرون بکشی یا نه - راحت.

توی ریشه‌ها گیر کرده. نگران نباش، من تنه رو نگه می‌دارم. باشه؟ پس بخز بیرون - من گرفتمش.» « ند! » «آره، بهترین دعانویس شهر بخز بیرون— زود !» تام اطاعت کرد. پایش را از میان ریشه‌های درهم‌تنیده بیرون کشید و از زیر طلسم تنه عظیمی که بالای بدنش افتاده و در حین پایین آمدن متوقف شده بود، بهترین دعانویس شهر بهترین دعانویس شهر طلسم دعا بیرون خزید. فقط خدا می‌دانست چگونه، و آن تکیه‌گاه‌های انسانیِ کشیده که بهترین دعانویس شهر از هیکل خمیده‌اش به دعا سمت بالا امتداد یافته بودند، او را یکی دو یارد بالاتر از هیکل طلسم نویس شهر پیشین به خاک افتاده‌اش نگه داشته بودند. درخت تنومند، که به خاطر قد برافراشته‌اش مغرور بود، مورد اصابت اهریمن طوفان قرار گرفته بود.

جایی که قبلاً درخت تنومند ایستاده بود و تام از آنجا عبور می‌کرد، اکنون به سوراخی ناهموار و طلسم نویس غارمانند تبدیل شده بود که شاخک‌های ریشه‌هایش که از خاک تازه و سیاه می‌چکیدند، نمایان بودند. درخت باشکوه قربانی آسان صاعقه شده بود، صاعقه‌ای که تام را نیز لمس و بی‌هوش
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.