«میدانی آن چیست؟ اگر تو نمیدانی، من میدانم، و قرار است به آن جواب بدهم...» این زنگ خطر بود، حتی اگر لازم بود پیوی دعا اول آن را بشنود، ما الان آن را شنیدیم و یک بار دیگر همه چیز را کنار گذاشتیم، زیرا چیزهای مهم در اولویت هستند. و طبق معمول، هروی دوباره بهترین دعانویس شهر آن را شروع کرد. او گفت: «بیایید، در صف قرار بگیرید و از رهبرتان پیروی کنید.» او پسری قدبلند و خوشقیافه بود، با چهرهای رک بهترین دعانویس شهر و دلنشین و موهای جادو و طلسمات قهوهای فرفری فراوان. طلسم نویس شهر خنج کت و شلوار خاکستری تنگ و چسبانی پوشیده بود. طلسم لباس فرم «عوام» (plebe) وست پوینت، لقبی که به دانشجویان جدید داده میشد.
او جلوی یکی از چادرهای اردوی تابستانی گروهان ایستاده دعا بود و با شش نفر از همکلاسیهایش صحبت میکرد. آن شش نفر وقتی حرفهای او را شنیدند، با علاقه به او نگاه کردند. یکی از آنها را صدا زد: «بیا تو، بهترین دعانویس شهر مارک. بیا اینجا و آن را بخوان.» مارک مالوری در حالی که از درخواست اطاعت میکرد و مینشست، شروع به گفتن طلسم نویس شهر فراشبند کرد: «این خطاب به من است. اما در واقع برای هر هفت نفر ما در نظر گرفته شده است. و جالب است که نشان میدهد[8] نظر دانشجویان قدیمی در مورد ترفندهایی که ما عوامِ جسور به آنها زدهایم چیست؟ «از طرف کیه؟» «این از طرف ویکس مریت است، دانشجوی سال دومی که پارسال اینجا ملاقات کردم.
او برای تابستان مرخصی گرفته و بهترین دعانویس شهر به خانه آمده، اما بعضی از جادو و طلسمات دانشجویان دیگر درباره ما و کارهایی که انجام دادهایم برایش نامه دعا نوشتهاند و گفتهاند. و این چیزی است که او در طلسم نویس شهر صفاشهر موردش میگوید. گوش کن.» « مارک عزیز : هر وقت مینشینم تا برایت نامه بنویسم، انگار چیزی برای گفتن به ذهنم نمیرسد جز اینکه از غوغای خارقالعادهای که در وست پوینت به پا کردهای شگفتزده شوم. هر بار که از آنجا میشنوم، کارهای باورنکردنیتری انجام میدهی، تا اینکه منتظر میشوم بشنوم که به عنوان سرپرست یا چیزی شبیه به آن منصوب شدهای. با این حال، در این نامه واقعاً چیز دیگری برای گفتن به تو دارم، اما آن را به آخر موکول میکنم طلسم و تو را در حالت تعلیق نگه میدارم.
«خب، شنیدم که از اینکه سالکها را به مبارزه با تو وادار کردی و در واقع مانع انجام این کار توسط آنها شدی، راضی نشدی، کاری که هیچ آدم معمولیای تا به حال جرات نکرده خوابش را بهترین دعانویس شهر هم ببیند، و باز هم بیپروایی بیشتری به خرج دادی. میگویند شش نفر دیگر از مردم عادی را وادار به حمایت از خودت کردهای، و برای اوج گرفتن، واقعاً جرأت کردی به یکی طلسم نویس شهر کوار از رازکها بروی. خب، نمیدانم در جوابش چه بگویم؛ نفسم بند میآید. دوست داشتم آنجا میبودم و میدیدم که چطور این کار را میکند. میگویند گریس فولر، دختری که از غرق شدن نجاتش دادی، از همه دخترها قول گرفته که با تو برقصند، و اینکه آخر ماجرا این بوده که سالکها جلوی ...
را گرفتهاند.»[9] موسیقی و رقص و شادی را با انزجار کنار گذاشت. وقتی آن صحنه را تصور میکنم، نفسم بند میآید. «من از دادن نصیحت به آدم باشخصیتی مثل تو ابا دارم. تو هرگز به حرفهای من گوش ندادی، طلسم نویس شهر لامرد بلکه با خلاف طلسم نویس میل خودت پیش رفتی و هر کاری که دوست داشتی انجام دادی. فکر کنم حق با تو بود. طلسم نویس اما میخواهم جادو و طلسمات کمی به تو هشدار بدهم. با جسارت بیسابقهات در رفتن به آن هاپ، نه تنها دشمنی سالخوردگان را که در هر نوبت شکستشان دادهای، بلکه دشمنی قدرتمندان درجه یک را نیز برانگیختهای. و آنها تا زمانی که تو را مطیع خود نکنند، دست از کار برنخواهند داشت.
نمیدانم چه تلاشی خواهند کرد، اما کاری ناامیدکننده خواهد بود و تو باید عواقب آن را تحمل کنی. دعا احتمالاً مجبور خواهی شد به نوبت با همه مردان کلاس بجنگی. وقتی برگردم، انتظار دارم تو را در عمق شش فوتی در گچ طلسم دربار پیدا کنم.» مارک لحظهای سرش را از روی نامه بلند کرد و لبخند زد. گفت: «کاش جادو و طلسمات این پیرمردِ عزیز الان میتوانست مرا ببیند.» به نظر میرسید پیشبینی ویکس تقریباً محقق شده است. صورت مارک کبود و باندپیچی شده بود؛ یکی از شانههایش هنوز به دلیل دررفتگی بیحرکت بود و وقتی هر قسمت دیگری از بدنش را حرکت میداد، این کار را با چنان کندی و احتیاطی انجام میداد که از درد مفاصل مختلف حکایت داشت.
او جلوی یکی از چادرهای اردوی تابستانی گروهان ایستاده دعا بود و با شش نفر از همکلاسیهایش صحبت میکرد. آن شش نفر وقتی حرفهای او را شنیدند، با علاقه به او نگاه کردند. یکی از آنها را صدا زد: «بیا تو، بهترین دعانویس شهر مارک. بیا اینجا و آن را بخوان.» مارک مالوری در حالی که از درخواست اطاعت میکرد و مینشست، شروع به گفتن طلسم نویس شهر فراشبند کرد: «این خطاب به من است. اما در واقع برای هر هفت نفر ما در نظر گرفته شده است. و جالب است که نشان میدهد[8] نظر دانشجویان قدیمی در مورد ترفندهایی که ما عوامِ جسور به آنها زدهایم چیست؟ «از طرف کیه؟» «این از طرف ویکس مریت است، دانشجوی سال دومی که پارسال اینجا ملاقات کردم.
او برای تابستان مرخصی گرفته و بهترین دعانویس شهر به خانه آمده، اما بعضی از جادو و طلسمات دانشجویان دیگر درباره ما و کارهایی که انجام دادهایم برایش نامه دعا نوشتهاند و گفتهاند. و این چیزی است که او در طلسم نویس شهر صفاشهر موردش میگوید. گوش کن.» « مارک عزیز : هر وقت مینشینم تا برایت نامه بنویسم، انگار چیزی برای گفتن به ذهنم نمیرسد جز اینکه از غوغای خارقالعادهای که در وست پوینت به پا کردهای شگفتزده شوم. هر بار که از آنجا میشنوم، کارهای باورنکردنیتری انجام میدهی، تا اینکه منتظر میشوم بشنوم که به عنوان سرپرست یا چیزی شبیه به آن منصوب شدهای. با این حال، در این نامه واقعاً چیز دیگری برای گفتن به تو دارم، اما آن را به آخر موکول میکنم طلسم و تو را در حالت تعلیق نگه میدارم.
«خب، شنیدم که از اینکه سالکها را به مبارزه با تو وادار کردی و در واقع مانع انجام این کار توسط آنها شدی، راضی نشدی، کاری که هیچ آدم معمولیای تا به حال جرات نکرده خوابش را بهترین دعانویس شهر هم ببیند، و باز هم بیپروایی بیشتری به خرج دادی. میگویند شش نفر دیگر از مردم عادی را وادار به حمایت از خودت کردهای، و برای اوج گرفتن، واقعاً جرأت کردی به یکی طلسم نویس شهر کوار از رازکها بروی. خب، نمیدانم در جوابش چه بگویم؛ نفسم بند میآید. دوست داشتم آنجا میبودم و میدیدم که چطور این کار را میکند. میگویند گریس فولر، دختری که از غرق شدن نجاتش دادی، از همه دخترها قول گرفته که با تو برقصند، و اینکه آخر ماجرا این بوده که سالکها جلوی ...
را گرفتهاند.»[9] موسیقی و رقص و شادی را با انزجار کنار گذاشت. وقتی آن صحنه را تصور میکنم، نفسم بند میآید. «من از دادن نصیحت به آدم باشخصیتی مثل تو ابا دارم. تو هرگز به حرفهای من گوش ندادی، طلسم نویس شهر لامرد بلکه با خلاف طلسم نویس میل خودت پیش رفتی و هر کاری که دوست داشتی انجام دادی. فکر کنم حق با تو بود. طلسم نویس اما میخواهم جادو و طلسمات کمی به تو هشدار بدهم. با جسارت بیسابقهات در رفتن به آن هاپ، نه تنها دشمنی سالخوردگان را که در هر نوبت شکستشان دادهای، بلکه دشمنی قدرتمندان درجه یک را نیز برانگیختهای. و آنها تا زمانی که تو را مطیع خود نکنند، دست از کار برنخواهند داشت.
نمیدانم چه تلاشی خواهند کرد، اما کاری ناامیدکننده خواهد بود و تو باید عواقب آن را تحمل کنی. دعا احتمالاً مجبور خواهی شد به نوبت با همه مردان کلاس بجنگی. وقتی برگردم، انتظار دارم تو را در عمق شش فوتی در گچ طلسم دربار پیدا کنم.» مارک لحظهای سرش را از روی نامه بلند کرد و لبخند زد. گفت: «کاش جادو و طلسمات این پیرمردِ عزیز الان میتوانست مرا ببیند.» به نظر میرسید پیشبینی ویکس تقریباً محقق شده است. صورت مارک کبود و باندپیچی شده بود؛ یکی از شانههایش هنوز به دلیل دررفتگی بیحرکت بود و وقتی هر قسمت دیگری از بدنش را حرکت میداد، این کار را با چنان کندی و احتیاطی انجام میداد که از درد مفاصل مختلف حکایت داشت.
پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ ۱۳:۳۰
- ۳ بازديد
- ۰۰
- ۰ نظر