طلسم نویس شهر هیدج

مراقبت از کاشت مو

طلسم نویس شهر هیدج

انجام می‌داد، هرچند تمام دنیای پسران به سمتش سنگ پرتاب می‌کردند و زمین زیر پایش فرو می‌ریخت. کاری را که قصد انجامش را داشت، انجام می‌داد. و در تاریکی، در میان عناصر خشمگین، با قدرت محض اراده‌اش، ارتباطش را با چیزهای واقعی حفظ کرد. لحظه‌ای - فقط یک لحظه - بود که فکر کرد نقاط لزج صخره‌ای که روی آن افتاده بود، یک هواپیما هستند و او را روی بال‌های در حال صعودش می‌برند. اما این دیو را دعا که او را دعا به فراموشی وسوسه می‌کرد، بهترین دعانویس شهر از خود دور کرد و حواسش را جمع کرد. احساس ضعف و سرگیجه شدیدی می‌کرد، دست زخمی‌اش طوری مورمور می‌شد که انگار خواب رفته بود، آرنجش انگار انعطاف‌پذیری خود طلسم نویس شهر هیدج را از دست داده بود و تمام ساعدش می‌لرزید، طلسم نویس می‌لرزید، می‌لرزید.

با بازوی سالمش آب کناری را با حالتی از کج‌خلقی، کج‌خلقی ناشی از درد، آن حالت ناامیدی و بی‌صبری که در بیمارستان‌ها دیده می‌شود، جارو کرد، وقتی که دستی بی‌صبر بالا می‌رود و بی‌هدف روی ملافه‌ها می‌افتد. اما بازوی ویلفرد روی چیز دیگری افتاد - یک شکل انسانی. این کشف تکان‌دهنده، برای لحظه‌ای، مانند یک داروی قوی عمل طلسم کرد. او غلت زد و در حالی که پاهایش را در میان شکاف‌های سنگ جادو و طلسمات محکم گرفته بود، دستش را روی صورت ترسناک و رو به بالا که موهای رگه‌دارش طلسم نویس شهر قیدار روی دعا آن ریخته بود، حرکت داد. پس، این همان خلافکاری بود که برخلاف قوانین، قایق را برداشته و با آن به مصاف این عناصر پر سر و صدا رفته بود.

جادو و طلسمات چهره‌اش با هیچ چهره‌ای که ویلفرد تا به حال دیده بود، قابل دعا تشخیص نبود. شاید هروی ویلتس بود؛ هروی هرگز زیاد به ویلی کاویارد سرگردان اهمیت نداده بود. اهمیت دانستن حقیقت کامل به ویلفرد قدرت می‌داد تا آن را مشخص کند. او طلسم هرگز نبضی احساس نکرده بود. اما در حالی که پزشکان به پشت و سینه‌اش گوش می‌دادند، صبورانه دراز کشیده و ایستاده بود، گویی این قسمت‌های بدنش سوراخ کلید بودند. او می‌دانست، اگر کسی می‌دانست، چگونه جادو و طلسمات بفهمد که آیا قلبی طلسم نویس شهر خرمدره می‌تپد یا نه؛ او در این زمینه فارغ‌التحصیل بود. بنابراین، آنجا، بر روی آن توده سنگ تنها و بادخیز، گوشش را به سینه‌ی آن پیکر خیس و بی‌هوش گذاشت و گوش داد.

سرش را در جستجوی نقطه‌ی درست تکان داد. دوباره آن را تکان داد، جادو و طلسمات اما هیچ ضربان پاسخ‌دهنده‌ای برای تسکین نفس نفس زدن‌های ترسناک قلب مضطرب خودش وجود نداشت. باد بر فراز قله‌ی کوه ناله می‌کرد و دریاچه‌ی سیاه را درنوردیده و آن را به خشم آورده بود. جایی در آب‌های متلاطم، صداهایی شنیده می‌شد - صداهایی از قایقی که از مسیر خود منحرف شده بود؛ و اکنون در تاریکی مطلق، خدمه‌ی گیج آن نمی‌دانستند به کجا هدایت کنند. در دوردست‌ها، در ساحل، چراغ‌های طلسم نویس شهر حمیدیه اردوگاه و چراغ‌های کوچکی در حرکت بودند - فانوس‌هایی که توسط دیده‌بانان با مشک‌های روغنی حمل می‌شدند.

سپس به ویلفرد کاول جادو و طلسمات فرصت داده شد تا چیزی یاد بگیرد؛ نه همه چیز، بلکه چیزی. طلسم نویس قلب آن شکل ناخودآگاه می‌زد. چطور می‌توانم بگویم که ویلفرد عاقلانه تصمیم گرفت طلسم نویس شهر گتوند که با صدای بلند فریاد نزند و جستجوگران دیوانه را به این پناهگاه خطرناک هدایت نکند؟ شاید صدایی خاموش به او می‌گفت که این کار اوست طلسم نویس و فقط خودش. شاید چون خودش از درد نیمه‌دیوانه شده بود، نمی‌دانست چه می‌کند. «من... من بهترین دعانویس شهر اومدم،» او با ضعف زمزمه کرد، «و طلسم نویس دعا من... ما... شنا خواهیم کرد... برمی‌گردیم... طلسم نویس یافته‌ها... هست... هست... نگه‌داری‌ها .» از کجا می‌دانم آدم‌ها قدرت انجام کارهای والا را از کجا می‌آورند - یا دلایلش را.

شاید هر کلمه‌ی رکیک و نگاه‌های چپ‌چپه‌ای که در اردوگاه می‌شناخت، حالا به کمکش آمده و او را قوی کرده باشد. بهترین دعانویس شهر شاید ویلی سرگردان و حتی ویلفرید کوارد به او کمک کرده‌اند؛ چه کسی می‌تواند بگوید؟ یا شاید آن حرف بچگانه‌اش در آن تاریکی تنهایی، که « یافته‌ها، دارایی‌ها هستند »، به نوعی تکیه‌گاهش بوده است. این شکل بی‌حس و بی‌هوش متعلق به او بوده - مال او بوده ! و او آن را تا ساحل حمل می‌کرد. یا اینکه با هم پایین می‌رفتند... فصل هوم ران آنها با نورافکنی که برد محدودش به محل فاجعه نمی‌رسید، آب‌های نزدیک‌تر دریاچه را جارو می‌کردند.

و از طریق بلندگو به گروه نجات مضطرب روی قایق فریاد می‌زدند که نمی‌توانند محل را تشخیص دهند؛ آنها غرق در این فعالیت‌های بیهوده بودند که نورافکن چیز دیگری را تشخیص داد.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.