یک انسان واقعی فاصله گرفتهای. تو شرور، فریبکار، ضعیف، مردد و طلسم دروغگو هستی. تا زمانی که این ویژگیها را حفظ کنی، هیچ امیدی به تو نیست. شاید مجازات یک دوره زندان بتواند تو را به درک درستی از وضعیتت برساند. اگر چنین شود، بهترین اتفاقی است که میتواند برای تو بیفتد. به هر حال، من حاضرم امتحانش کنم.» «دد» ناله کنان گفت: «پس به من پول نمیدهید تا جریمهام را بپردازم؟» آقای برایت دوباره جواب داد: «حتی یک سنت هم نه.» و مرد جوان را به سمت دعا در راهنمایی کرد. فصل بیست طلسم نویس شهر دماوند و دوم با این حال، همچنان که آنها در راهرو قدم میزدند، «داد» با طلسم اکراه خود را به دنبال او میکشاند و حال و هوای مهربانتری بر معلم مدرسه دعا حاکم شد.
او مکثی کرد و رو به مرد جوان کرد و گفت: «ببین. من نقشهای دارم که همین الان به ذهنم رسیده و آن را به تو میدهم. دعا مطمئنم که اگر به زندگی در این شهر ادامه طلسم بدهی، هرگز بهتر از الان نخواهی شد. همراهانت اینجا هستند، و همچنین پاتوقها و معاشرتهای قدیمیات. من این کار را برایت انجام میدهم. با تو به اتاقت میروم و کمکت میکنم هر لباسی که بهترین دعانویس شهر داری بهترین دعانویس شهر را جمع کنی. بعد با تو به ایستگاه میآیم و برایت بلیطی به دورترین نقطه از اینجا که ده دلار تو را به آنجا میبرد، میخرم.
نمیخواهم بدانم آن مکان کجاست. دیگر نمیخواهم تو را ببینم یا از تو خبری بگیرم، مگر اینکه آدم دیگری شوی. میخواهم یک فرصت دیگر به تو بدهم تا روی پای دعا خودت بایستی. این تمام چیزی است که میتوانم بهترین دعانویس شهر بگویم. میتوانی آن را بپذیری یا رها کنی، هر طور که میخواهی.» «داد» لحظهای تردید کرد و سپس گفت: «من آن را میگیرم.» آقای طلسم نویس شهر نسیم شهر برایت در حالی که کت و کلاهش را میپوشید پاسخ داد: «بسیار خب، من آمادهام و الان با شما میآیم.» «داد» گفت: «شاید با خانوادهات خداحافظی کنم؛ آنها خیلی با من مهربان بودهاند.» آقای برایت پاسخ داد: «ترجیح میدهم که این کار را نکنی.
هیچ تمایلی ندارم که آنها را بیشتر بشناسی. تو از هرگونه حقی برای احترام، احترام یا حتی ادب آنها محروم شدهای، و اگر هرگز خودت را رستگار نکنی، برایم مهم نیست که آنها دوباره تو را ببینند!» ضربهی وحشتناکی بود. برای کسی که این کلمات نیشدار را دریافت میکرد، مثل شمشیری در استخوانش بود. «داد» طوری زیر آنها خم شد که انگار طلسم نویس با طلسم نویس تیغهای تماماً فولادی زده شده بود. اما آنها برای این مرد جوان غیرعادی کار خوبی انجام میدادند. این بریدگیها، که با شمشیر حقیقت ایجاد شده بودند، وقتی طلسم نویس شهر ری توسط دستان آقای برایت به کار گرفته شدند، زوایای پنهان روح "داد" ویور را برای او آشکار کردند، و او در آنجا چنان پلیدیای را دید که قبلاً هرگز به آن مشکوک بهترین دعانویس شهر نشده بود.
معلم سابقش حتی یک کلمه هم به او نگفته بود که حقیقت نداشته باشد. "داد" احساس کرد که امتناع نهایی او از اجازه دادن به او برای خداحافظی با خانوادهاش، عادلانه و کاملاً مطابق با شایستگیهایش بوده است. این امر او را به جایی که به آن تعلق داشت، پرتاب کرد و به او فهماند که چه بدبخت و مطرودی است. آیا شما مردم خوب فکر نمیکنید که اگر هر یک از ما درست در زمانی که لیاقتش را داریم به آنچه واقعاً لیاقتش را داریم میرسیدیم، خیلی بهتر میشد؟ اما اینطور نیست؛ و بنابراین خودمان را گول میزنیم طلسم نویس شهر ورامین که چون امروز صحرا فرا نمیرسد، فردا هم فرا جادو و طلسمات نمیرسد، روز بعد هم فرا نمیرسد، و طلسم امیدواریم که هرگز فرا نرسد.
و بنابراین به راههای اشتباه خود ادامه میدهیم. در کتاب آمده است: «چون حکم علیه یک عمل شرور به سرعت اجرا نمیشود، بنابراین قلب انسانها کاملاً برای انجام شرارت مصمم است.» طلسم نویس این مدتها طلسم نویس شهر قرچک پیش نوشته شده است، اما امروز به همان اندازه که همیشه صادق بوده، طلسم صادق است. من فکر میکنم حتی شکاکترین افراد نیز حقیقت این متن را میپذیرند. بنابراین آقای برایت با «داد» به محل اقامتش رفت، در جمع کردن وسایل به او کمک کرد و او را به ایستگاه رساند. آنها از دست پلیس فرار کردند. این کار سختی نبود. به ندرت پیش میآید جادو و طلسمات که کسی واقعاً کار اشتباهی انجام داده باشد.
او مکثی کرد و رو به مرد جوان کرد و گفت: «ببین. من نقشهای دارم که همین الان به ذهنم رسیده و آن را به تو میدهم. دعا مطمئنم که اگر به زندگی در این شهر ادامه طلسم بدهی، هرگز بهتر از الان نخواهی شد. همراهانت اینجا هستند، و همچنین پاتوقها و معاشرتهای قدیمیات. من این کار را برایت انجام میدهم. با تو به اتاقت میروم و کمکت میکنم هر لباسی که بهترین دعانویس شهر داری بهترین دعانویس شهر را جمع کنی. بعد با تو به ایستگاه میآیم و برایت بلیطی به دورترین نقطه از اینجا که ده دلار تو را به آنجا میبرد، میخرم.
نمیخواهم بدانم آن مکان کجاست. دیگر نمیخواهم تو را ببینم یا از تو خبری بگیرم، مگر اینکه آدم دیگری شوی. میخواهم یک فرصت دیگر به تو بدهم تا روی پای دعا خودت بایستی. این تمام چیزی است که میتوانم بهترین دعانویس شهر بگویم. میتوانی آن را بپذیری یا رها کنی، هر طور که میخواهی.» «داد» لحظهای تردید کرد و سپس گفت: «من آن را میگیرم.» آقای طلسم نویس شهر نسیم شهر برایت در حالی که کت و کلاهش را میپوشید پاسخ داد: «بسیار خب، من آمادهام و الان با شما میآیم.» «داد» گفت: «شاید با خانوادهات خداحافظی کنم؛ آنها خیلی با من مهربان بودهاند.» آقای برایت پاسخ داد: «ترجیح میدهم که این کار را نکنی.
هیچ تمایلی ندارم که آنها را بیشتر بشناسی. تو از هرگونه حقی برای احترام، احترام یا حتی ادب آنها محروم شدهای، و اگر هرگز خودت را رستگار نکنی، برایم مهم نیست که آنها دوباره تو را ببینند!» ضربهی وحشتناکی بود. برای کسی که این کلمات نیشدار را دریافت میکرد، مثل شمشیری در استخوانش بود. «داد» طوری زیر آنها خم شد که انگار طلسم نویس با طلسم نویس تیغهای تماماً فولادی زده شده بود. اما آنها برای این مرد جوان غیرعادی کار خوبی انجام میدادند. این بریدگیها، که با شمشیر حقیقت ایجاد شده بودند، وقتی طلسم نویس شهر ری توسط دستان آقای برایت به کار گرفته شدند، زوایای پنهان روح "داد" ویور را برای او آشکار کردند، و او در آنجا چنان پلیدیای را دید که قبلاً هرگز به آن مشکوک بهترین دعانویس شهر نشده بود.
معلم سابقش حتی یک کلمه هم به او نگفته بود که حقیقت نداشته باشد. "داد" احساس کرد که امتناع نهایی او از اجازه دادن به او برای خداحافظی با خانوادهاش، عادلانه و کاملاً مطابق با شایستگیهایش بوده است. این امر او را به جایی که به آن تعلق داشت، پرتاب کرد و به او فهماند که چه بدبخت و مطرودی است. آیا شما مردم خوب فکر نمیکنید که اگر هر یک از ما درست در زمانی که لیاقتش را داریم به آنچه واقعاً لیاقتش را داریم میرسیدیم، خیلی بهتر میشد؟ اما اینطور نیست؛ و بنابراین خودمان را گول میزنیم طلسم نویس شهر ورامین که چون امروز صحرا فرا نمیرسد، فردا هم فرا جادو و طلسمات نمیرسد، روز بعد هم فرا نمیرسد، و طلسم امیدواریم که هرگز فرا نرسد.
و بنابراین به راههای اشتباه خود ادامه میدهیم. در کتاب آمده است: «چون حکم علیه یک عمل شرور به سرعت اجرا نمیشود، بنابراین قلب انسانها کاملاً برای انجام شرارت مصمم است.» طلسم نویس این مدتها طلسم نویس شهر قرچک پیش نوشته شده است، اما امروز به همان اندازه که همیشه صادق بوده، طلسم صادق است. من فکر میکنم حتی شکاکترین افراد نیز حقیقت این متن را میپذیرند. بنابراین آقای برایت با «داد» به محل اقامتش رفت، در جمع کردن وسایل به او کمک کرد و او را به ایستگاه رساند. آنها از دست پلیس فرار کردند. این کار سختی نبود. به ندرت پیش میآید جادو و طلسمات که کسی واقعاً کار اشتباهی انجام داده باشد.
دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۰:۵۹
- ۵ بازديد
- ۰۰
- ۰ نظر