بلند و وحشتناکی خرناس میکشد و اگر او را بیرون میکردند، مطمئناً در سرمای زمستان میمرد. واعظ از «گناه و رستگاری»، از رحمت بیکران خدا طلسم و بخشش او از ضعفهای انسانی صحبت کرد. او با اعتقاد کامل صحبت میکرد و نیت خیری داشت، اما یورگیس هنگام گوش دادن احساس کرد که قلبش پر از تلخی شده است. این آقا، با لباسهای مشکی زیبا و جادو و طلسمات یقه سفت، بدن گرم و شکم سیر و پول فراوان در جیبش، از گناه و رنج چه میدانست؟ چنین خوانندگانی از زندگی کسانی که از سرما و گرسنگی رنج طلسم نویس شهر بندرعباس میبردند و هر روزشان مبارزهای برای جادو و طلسمات زندگی و مرگ بود، چه میدانستند؟ چنین گفتهای البته همیشه درست نیست؛ اما یورگیس احساس میکرد که این مردان با زندگیای بهترین دعانویس شهر که توصیف میکردند، بیگانه بودند و
قادر به حل معماهایی که مطرح کرده بودند، نبودند. بله، آنها خودشان بخشی از این معماها بودند - آنها به طبقهای تعلق داشتند دعا که با ثروت و آسایش خود، دیگران را به زندگی فلاکتبار و بدبختی محکوم میکردند. آنها از جمله غاصبان شاد طلسم و جسور بودند. آنها خانه و اجاق گرم و غذا و لباس و پول اضافی داشتند. و سپس آنها آمدند تا برای گرسنگان موعظه کنند، و گرسنگان باید فروتن باشند و به آنها گوش دهند! آنها سعی کردند روح خود را نجات دهند - اما چقدر احمق باید باشد کسی که به فکر نجات روح ها باشد طلسم نویس شهر قشم در حالی که حتی برای جسم خود هم نمی بهترین دعانویس شهر تواند معیشت قابل تحملی فراهم کند! جلسه ساعت یازده تمام شد و حضار ژندهپوش دوباره به خیابانهای برفی
رفتند و زیر لب به معدود «خائنانی» که توبه کرده و از گناه خود پشیمان شده بودند و برای اعتراف به طلسم گناهان خود و طلسم نویس بخشیده شدن به منبر رفته بودند، ناسزا بهترین دعانویس شهر گفتند. هنوز یک ساعت تا دعا باز شدن ایستگاههای قطار مانده بود و یورگیس پالتویش را نپوشیده بود و از دعا بیماری طولانیاش بسیار ضعیف شده بود. در آن ساعت نزدیک به مرگ بود. مجبور طلسم شد با تمام توانش بدود تا گرم بماند؛ بهترین دعانویس شهر و وقتی بالاخره به ایستگاه قطار رسید، خیابان را پر از جمعیت در مقابل درهایش یافت. ژانویه ۱۹۰۴ بود، زمانی که تمام کشور تحت نفرین «دوران سخت» قرار داشت و روزنامهها روزانه از تعطیلی کارخانههای بیشتر خبر میدادند؛ تخمین زده طلسم نویس شهر هرمز میشد که یک و نیم میلیون کارگر قبل از آمدن بهار
بیکار خواهند شد. بنابراین تمام مکانهای شهر که مرد بیچاره میتوانست خود را به صورت رایگان گرم کند، کاملاً پر شده بود و در مقابل درهای ایستگاهها، مردان مانند حیوانات وحشی برای کسب مقام اول با یکدیگر میجنگیدند. وقتی بالاخره درها باز شدند و جمعیت پر دعا سر و صدا شروع به هجوم به داخل کردند، حداقل نیمی از آنها بیرون ماندند، از جمله یورگیس که درد بازویش او را در این مبارزه درمانده کرده بود. چارهای جز رفتن به یک مسافرخانهی محقر و فدا کردن ده سنت دیگر نداشت. وقتی لازم دید - ساعت یک و نیم بامداد، پس طلسم نویس شهر خرم آباد از اینکه تمام شب را در جلسه و در خیابانها منتظر ورود به ایستگاه پلیس بود - قلبش شکست.
طلسم نویس او باید درست ساعت هفت از مسافرخانه خارج دعا بهترین دعانویس شهر میشد - تختهایی روی دیوارها بود که میتوانستند پایین بیایند، تا اگر مردم خیلی خوابآلود بودند و از دستور بلند شدن اطاعت نمیکردند، بتوانند آنها را روی زمین بیندازند. روز اول اینطور بود، و هوای سرد دو هفتهی کامل ادامه داشت. در روز هفتم، یورگیس حتی یک سنت هم در کتش نداشت؛ و سپس مجبور شد برای نجات جانش به خیابانها برود و گدایی کند. به محض اینکه مغازههای شهر باز میشدند، پرسهزنیهای غمانگیزش را آغاز میکرد. از میخانهای که در آن اقامت داشت، با عجله بیرون میآمد و پس از اطمینان از اینکه هیچ پلیسی در دیدرس نیست، به هر کسی که به نظر مهربان میآمد، نزدیک طلسم نویس شهر آمل میشد، داستان رنجهایش را برایش تعریف میکرد و التماس میکرد.
سپس، پس از دریافت یک سکه، از گوشه خیابان دور میشد و به خانه قدیمیاش برمیگشت تا خود را گرم کند؛ و قربانیاش، با دیدن اینکه او به این شکل پیش میرود، با قاطعیت میرفت و قول میداد که هرگز یک سکه هم به گدا ندهد. هرگز به ذهن قربانی خطور جادو و طلسمات نکرد که از خود بپرسد یورگیس در چنین شرایطی کجا میتوانست برود - و خودش در چنین حالتی کجا میرفت. در میخانه، یورگیس نه تنها غذای بیشتر و بهتری
قادر به حل معماهایی که مطرح کرده بودند، نبودند. بله، آنها خودشان بخشی از این معماها بودند - آنها به طبقهای تعلق داشتند دعا که با ثروت و آسایش خود، دیگران را به زندگی فلاکتبار و بدبختی محکوم میکردند. آنها از جمله غاصبان شاد طلسم و جسور بودند. آنها خانه و اجاق گرم و غذا و لباس و پول اضافی داشتند. و سپس آنها آمدند تا برای گرسنگان موعظه کنند، و گرسنگان باید فروتن باشند و به آنها گوش دهند! آنها سعی کردند روح خود را نجات دهند - اما چقدر احمق باید باشد کسی که به فکر نجات روح ها باشد طلسم نویس شهر قشم در حالی که حتی برای جسم خود هم نمی بهترین دعانویس شهر تواند معیشت قابل تحملی فراهم کند! جلسه ساعت یازده تمام شد و حضار ژندهپوش دوباره به خیابانهای برفی
رفتند و زیر لب به معدود «خائنانی» که توبه کرده و از گناه خود پشیمان شده بودند و برای اعتراف به طلسم گناهان خود و طلسم نویس بخشیده شدن به منبر رفته بودند، ناسزا بهترین دعانویس شهر گفتند. هنوز یک ساعت تا دعا باز شدن ایستگاههای قطار مانده بود و یورگیس پالتویش را نپوشیده بود و از دعا بیماری طولانیاش بسیار ضعیف شده بود. در آن ساعت نزدیک به مرگ بود. مجبور طلسم شد با تمام توانش بدود تا گرم بماند؛ بهترین دعانویس شهر و وقتی بالاخره به ایستگاه قطار رسید، خیابان را پر از جمعیت در مقابل درهایش یافت. ژانویه ۱۹۰۴ بود، زمانی که تمام کشور تحت نفرین «دوران سخت» قرار داشت و روزنامهها روزانه از تعطیلی کارخانههای بیشتر خبر میدادند؛ تخمین زده طلسم نویس شهر هرمز میشد که یک و نیم میلیون کارگر قبل از آمدن بهار
بیکار خواهند شد. بنابراین تمام مکانهای شهر که مرد بیچاره میتوانست خود را به صورت رایگان گرم کند، کاملاً پر شده بود و در مقابل درهای ایستگاهها، مردان مانند حیوانات وحشی برای کسب مقام اول با یکدیگر میجنگیدند. وقتی بالاخره درها باز شدند و جمعیت پر دعا سر و صدا شروع به هجوم به داخل کردند، حداقل نیمی از آنها بیرون ماندند، از جمله یورگیس که درد بازویش او را در این مبارزه درمانده کرده بود. چارهای جز رفتن به یک مسافرخانهی محقر و فدا کردن ده سنت دیگر نداشت. وقتی لازم دید - ساعت یک و نیم بامداد، پس طلسم نویس شهر خرم آباد از اینکه تمام شب را در جلسه و در خیابانها منتظر ورود به ایستگاه پلیس بود - قلبش شکست.
طلسم نویس او باید درست ساعت هفت از مسافرخانه خارج دعا بهترین دعانویس شهر میشد - تختهایی روی دیوارها بود که میتوانستند پایین بیایند، تا اگر مردم خیلی خوابآلود بودند و از دستور بلند شدن اطاعت نمیکردند، بتوانند آنها را روی زمین بیندازند. روز اول اینطور بود، و هوای سرد دو هفتهی کامل ادامه داشت. در روز هفتم، یورگیس حتی یک سنت هم در کتش نداشت؛ و سپس مجبور شد برای نجات جانش به خیابانها برود و گدایی کند. به محض اینکه مغازههای شهر باز میشدند، پرسهزنیهای غمانگیزش را آغاز میکرد. از میخانهای که در آن اقامت داشت، با عجله بیرون میآمد و پس از اطمینان از اینکه هیچ پلیسی در دیدرس نیست، به هر کسی که به نظر مهربان میآمد، نزدیک طلسم نویس شهر آمل میشد، داستان رنجهایش را برایش تعریف میکرد و التماس میکرد.
سپس، پس از دریافت یک سکه، از گوشه خیابان دور میشد و به خانه قدیمیاش برمیگشت تا خود را گرم کند؛ و قربانیاش، با دیدن اینکه او به این شکل پیش میرود، با قاطعیت میرفت و قول میداد که هرگز یک سکه هم به گدا ندهد. هرگز به ذهن قربانی خطور جادو و طلسمات نکرد که از خود بپرسد یورگیس در چنین شرایطی کجا میتوانست برود - و خودش در چنین حالتی کجا میرفت. در میخانه، یورگیس نه تنها غذای بیشتر و بهتری
جمعه ۲۴ بهمن ۰۴ ۱۵:۲۳
- ۴ بازديد
- ۰۰
- ۰ نظر