یا نه. سپس مردی با یک فرغون وارد شد؛ او دعا یورگیس را به عنوان شوهر اونا شناخت و کنجکاو شد تا راز او را کشف کند. با خودش فکر کرد: «شاید مشکل از ترامواها دعا باشد، شاید رفته مرکز شهر.» یورگیس گفت: بهترین دعانویس شهر «نه، او هرگز آنجا نبوده است.» مرد با لحنی خشک غرغر کرد: «شاید نه.» یورگیس وانمود کرد که متوجه شده است که مرد و دختر هنگام صحبت دعا مخفیانه به یکدیگر نگاه میکنند. سریع پرسید: «تو ازش چی میدونی؟» اما مرد سرکارگرش را پشت سرش دیده بود، و با عجله جلو رفت طلسم و گاریاش را هل داد.
جادو و طلسمات از روی شانهاش جواب داد: «من از این موضوع چه میدانم؟ از کجا بدانم همسرت چه نقشهای دارد؟» یورگیس دوباره بیرون رفت و جلوی ساختمان طلسم بالا و پایین رفت. تمام صبح را آنجا قدم زد، بدون اینکه به کارش فکر کند. ظهر برای ادامه تحقیقات به اداره پلیس رفت، اما دست خالی به دروازه کارخانه برگشت تا آنجا منتظر بماند، در طلسم نویس شهر بجنورد حالی که ذهنش هنوز آشفتهتر بود. بالاخره، بعد از ظهر، به سمت خانه راه افتاد. او در خیابان اشلند قدم میزد. ترامواها دوباره شروع به حرکت کرده بودند و چند تا از آنها، مملو از جمعیت، با عجله از کنارش میگذشتند.
دیدن آنها یورگیس را به یاد حرف طعنهآمیز طلسم نویس شهر اهواز کارگر کارخانه انداخت که گفته بود ممکن است آنا به شهر رفته باشد؛ و نیمهغریزی برگشت تا به ماشینها نگاه کند - و در نتیجه ناگهان فریادی زد و شروع به دویدن دنبال آنها کرد. او آنها را تا یک بلوک کامل دنبال کرد. در یکی از کالسکهها، کلاهی را دیده بود که بسیار شبیه کلاه اونا بود. بالاخره کالسکه ایستاد و زنی که آن را به سر داشت، پیاده شد. یورگیس به دنبالش رفت؛ حالا سوءظن او برانگیخته شده بود. او زن را دید که از پلههای خانهشان بالا میرود. یورگیس به مدت پنج دقیقه با مشتهای گره کرده و لبهای جمع شده در بهترین دعانویس شهر طلسم نویس خیابان بالا و پایین میرفت.
بالاخره وارد شد. همین که در را باز کرد، الزبیتا را دید که او هم دنبال اونا بهترین دعانویس شهر میگشت، اما دیگر به خانه برگشته بود. الزبیتا روی جادو و طلسمات نوک پا و در حالی که انگشتش را روی لبهایش گذاشته بود، به استقبالش آمد. یورگیس منتظر ماند تا پیرزن بهترین دعانویس شهر به سمتش بیاید. الزبیتا زمزمه کرد: «سر و صدا نکن!» طلسم نویس شهر خرمشهر یورگیس پرسید: «حالا چی؟» پیرمرد نفس زنان گفت: «اونا رفته خوابیده. خیلی مریضه. یورگیس، میترسم دیوونه طلسم بشه. تمام شب جادو و طلسمات توی خیابونها قدم زده و من همین الان یه کم بهش مسکن زدم.» «کی به خانه آمد؟» «به محض اینکه امروز صبح رفتی.» «از اون موقع تا حالا بیرون نرفته؟» «نه، بهترین دعانویس شهر البته که نه! او خیلی ضعیف است، یورگیس؛ او...» یورگیس از خشم دندانهایش را به هم فشرد.
فریاد زد: «داری به من دروغ میگویی!» الزبیتا جا خورد و رنگش پرید. زمزمە کرد: «چی؟ منظورت چیه؟» اما طلسم یورگیس جوابی نداد. پیرزن را از سر راه کنار زد، به سمت در اتاق خواب دوید و آن را باز کرد. اونا روی لبه تختش نشسته بود. با ترس به شوهرش که وارد میشد نگاه کرد. یورگیس در را به روی الزبیتا بست و مستقیماً به سمت همسرش رفت. «کجا بودی؟» طلسم نویس شهر دزفول پرسید. دستهای آنا بیحس دعا روی زانوانش افتاده بود و یورگیس دید که صورتش دعا مثل کاغذ سفید شده و درد آشکاری در چهرهاش نمایان است. او دو بار لبهایش را باز کرد تا حرفی بزند، اما هیچ کلمهای از آن بیرون جادو و طلسمات نیامد.
سرانجام با صدای آهسته و عجولانهای طلسم نویس گفت: «یورگیس، من... فکر کنم دیوونه شده بودم! باید دیشب به خونه برمیگشتم، اما نتونستم راهم رو پیدا کنم. پرسه زدم... تمام طلسم شب بیرون پرسه زدم، و... و تا... صبح به خونه برنگشته بودم.» یورگیس با صدای گرفتهای گفت: «به استراحت نیاز داشتی؛ پس چرا دوباره بیرون رفتی؟» او با جادو و طلسمات نگاهی تزلزلناپذیر به چشمان آنا نگاه کرد و درد وحشتناک او را در آنها خواند. آنا با صدایی گرفته زمزمه کرد: «من... طلسم نویس مجبور بودم... به فروشگاه بروم. مجبور طلسم نویس شهر آبادان بودم...» یورگیس گفت: «دروغ میگویی.» سپس مشتش را تکان داد و به همسرش نزدیکتر شد.
با عصبانیت فریاد زد: «چرا به من دروغ میگویی؟ چه کار کردهای که باید به شوهرت دروغ بگویی؟» آنا در حالی که از ترس از جا میپرید فریاد زد: «یورگیس! چطور میتوانی...» مرد غرغر کرد: «به من دروغ گفتی! گفتی شب را در خانهی یادویگا گذراندی، اما هرگز پایت را
جادو و طلسمات از روی شانهاش جواب داد: «من از این موضوع چه میدانم؟ از کجا بدانم همسرت چه نقشهای دارد؟» یورگیس دوباره بیرون رفت و جلوی ساختمان طلسم بالا و پایین رفت. تمام صبح را آنجا قدم زد، بدون اینکه به کارش فکر کند. ظهر برای ادامه تحقیقات به اداره پلیس رفت، اما دست خالی به دروازه کارخانه برگشت تا آنجا منتظر بماند، در طلسم نویس شهر بجنورد حالی که ذهنش هنوز آشفتهتر بود. بالاخره، بعد از ظهر، به سمت خانه راه افتاد. او در خیابان اشلند قدم میزد. ترامواها دوباره شروع به حرکت کرده بودند و چند تا از آنها، مملو از جمعیت، با عجله از کنارش میگذشتند.
دیدن آنها یورگیس را به یاد حرف طعنهآمیز طلسم نویس شهر اهواز کارگر کارخانه انداخت که گفته بود ممکن است آنا به شهر رفته باشد؛ و نیمهغریزی برگشت تا به ماشینها نگاه کند - و در نتیجه ناگهان فریادی زد و شروع به دویدن دنبال آنها کرد. او آنها را تا یک بلوک کامل دنبال کرد. در یکی از کالسکهها، کلاهی را دیده بود که بسیار شبیه کلاه اونا بود. بالاخره کالسکه ایستاد و زنی که آن را به سر داشت، پیاده شد. یورگیس به دنبالش رفت؛ حالا سوءظن او برانگیخته شده بود. او زن را دید که از پلههای خانهشان بالا میرود. یورگیس به مدت پنج دقیقه با مشتهای گره کرده و لبهای جمع شده در بهترین دعانویس شهر طلسم نویس خیابان بالا و پایین میرفت.
بالاخره وارد شد. همین که در را باز کرد، الزبیتا را دید که او هم دنبال اونا بهترین دعانویس شهر میگشت، اما دیگر به خانه برگشته بود. الزبیتا روی جادو و طلسمات نوک پا و در حالی که انگشتش را روی لبهایش گذاشته بود، به استقبالش آمد. یورگیس منتظر ماند تا پیرزن بهترین دعانویس شهر به سمتش بیاید. الزبیتا زمزمه کرد: «سر و صدا نکن!» طلسم نویس شهر خرمشهر یورگیس پرسید: «حالا چی؟» پیرمرد نفس زنان گفت: «اونا رفته خوابیده. خیلی مریضه. یورگیس، میترسم دیوونه طلسم بشه. تمام شب جادو و طلسمات توی خیابونها قدم زده و من همین الان یه کم بهش مسکن زدم.» «کی به خانه آمد؟» «به محض اینکه امروز صبح رفتی.» «از اون موقع تا حالا بیرون نرفته؟» «نه، بهترین دعانویس شهر البته که نه! او خیلی ضعیف است، یورگیس؛ او...» یورگیس از خشم دندانهایش را به هم فشرد.
فریاد زد: «داری به من دروغ میگویی!» الزبیتا جا خورد و رنگش پرید. زمزمە کرد: «چی؟ منظورت چیه؟» اما طلسم یورگیس جوابی نداد. پیرزن را از سر راه کنار زد، به سمت در اتاق خواب دوید و آن را باز کرد. اونا روی لبه تختش نشسته بود. با ترس به شوهرش که وارد میشد نگاه کرد. یورگیس در را به روی الزبیتا بست و مستقیماً به سمت همسرش رفت. «کجا بودی؟» طلسم نویس شهر دزفول پرسید. دستهای آنا بیحس دعا روی زانوانش افتاده بود و یورگیس دید که صورتش دعا مثل کاغذ سفید شده و درد آشکاری در چهرهاش نمایان است. او دو بار لبهایش را باز کرد تا حرفی بزند، اما هیچ کلمهای از آن بیرون جادو و طلسمات نیامد.
سرانجام با صدای آهسته و عجولانهای طلسم نویس گفت: «یورگیس، من... فکر کنم دیوونه شده بودم! باید دیشب به خونه برمیگشتم، اما نتونستم راهم رو پیدا کنم. پرسه زدم... تمام طلسم شب بیرون پرسه زدم، و... و تا... صبح به خونه برنگشته بودم.» یورگیس با صدای گرفتهای گفت: «به استراحت نیاز داشتی؛ پس چرا دوباره بیرون رفتی؟» او با جادو و طلسمات نگاهی تزلزلناپذیر به چشمان آنا نگاه کرد و درد وحشتناک او را در آنها خواند. آنا با صدایی گرفته زمزمه کرد: «من... طلسم نویس مجبور بودم... به فروشگاه بروم. مجبور طلسم نویس شهر آبادان بودم...» یورگیس گفت: «دروغ میگویی.» سپس مشتش را تکان داد و به همسرش نزدیکتر شد.
با عصبانیت فریاد زد: «چرا به من دروغ میگویی؟ چه کار کردهای که باید به شوهرت دروغ بگویی؟» آنا در حالی که از ترس از جا میپرید فریاد زد: «یورگیس! چطور میتوانی...» مرد غرغر کرد: «به من دروغ گفتی! گفتی شب را در خانهی یادویگا گذراندی، اما هرگز پایت را
پنجشنبه ۲۳ بهمن ۰۴ ۱۱:۳۱
- ۵ بازديد
- ۰۰
- ۰ نظر