طلسم نویس شهر تهران

مراقبت از کاشت مو

طلسم نویس شهر تهران

داد، گفت: «من این کار را انجام می‌دهم، نگران نباش. من باید هر روز پیاده‌روی کوچکم را داشته باشم.» صبح شنبه که عمو جب با ظاهری عجیب و خنده‌دار در لباس‌های متمدنش، آن‌طور که بارنارد آنها جادو و طلسمات را صدا می‌زد، از راه رسید، انبوهی از نامه‌ها به آنجا رسید. اتوبوسی که او را از کتسکیل آورده بود، پیشاهنگان ارتش را که قرار بود به‌زودی اردوگاه را تصرف کنند، نیز با خود آورده بود. این دوازده تا پسر یا بیشتر و عمو جب۱۲۰قدم زنان به سمت کمپ بالای تپه رفت و عمو جب، طبق معمول، از دیدن مهمان طلسم نویس شهر تهران تام تعجب نکرد.

گفت: «خوشحالم که می‌بینمت؛ بهترین دعانویس شهر انگار اینجا مثل دو تا رابینسون کروزوئه هستی. خوشحالم که می‌بینم به تامی کمک می‌کنی.» تام بدون هیچ اشاره‌ای پرسید: «حق دارم بگویم او مهمان من است، مگر نه؟ چون همانطور که می‌توان گفت، او را در فرانسه می‌شناختم. ما از نهر ماهی می‌گیریم و زیاد از آذوقه اردوگاه استفاده نمی‌کنیم.» عمو جب گفت: «وال، نه، اصلاً فکر نمی‌کردم این توی کمپ باشه؛ حداقل نه الان. تامی، اینی که اینجاست، دعا همونطور که یارو میگه، شخصیت ممتازی داره. گروهت طلسم نویس شهر خراسان رضوی بعداً میان، مگه نه؟ فکر کنم تو رو تو طلسم حساب و کتاب‌ها پایین نیاریم. تو باید اینجا پیش تامی بمونی تا کارش رو تموم کنه.

می‌فهمم که داری بهش سر می‌زنی. کسی اینجا مزاحم تو نمیشه.» بنابراین یک مسئله‌ی دردسرساز به رضایت تام حل شد. دعا او می‌خواست۱۲۱اینکه بارنارد بهترین دعانویس شهر را به عنوان مهمان ویژه خود در استراحتگاه جادو و طلسمات دامنه طلسم تپه‌شان و نه به عنوان مهمان حقوق‌بگیر در اردوگاه در نظر بگیرند. او از آنچه عمو جب گفته بود خوشحال بود. اما از اینکه بارنارد طلسم نویس شهر خراسان شمالی به این مهمان‌نوازی اعتراض نکرده بود، نسبتاً متعجب بود. با این حال، چیزی که او به ویژه از آن متعجب شد، نوعی ناراحتی بود که این رئیس پیشاهنگی از غرب در حضور عمو جب نشان داده بود. اما مطمئناً چیزی نبود طلسم که ارزش فکر کردن داشته باشد طلسم نویس و تام دیگر جادو و طلسمات به آن فکر نکرد.

۱۲۲ فصل بیست و دوم یک تصادف حالا زمان آن رسیده بود که هر روز تازه واردان جدیدی به اردوگاه می‌آمدند، و اولین آگوست طلسم در آینده‌ای نزدیک بسیار بزرگ به نظر می‌رسید. کمتر از یک هفته مانده بود. سه کلبه جدید تقریباً تکمیل شده بودند، و به لطف کمک‌های پیگیر و بی‌دریغ دوستش از غرب، تام می‌دانست که رویای پیشاهنگی‌اش برای جبران گناهان محقق شده است. او طلسم نویس شهر خوزستان به عمو جب گفت: «وقتی به اینجا رسیدند، فقط به آنها بگو که باید در کلبه‌های بالای تپه مستقر شوند. بارنارد اینجا خواهد بود تا به گروه خودش خوشش بیاید و آنها را به کلبه‌های جدید خواهد برد.

مطمئناً روی و رفقا از بارنارد خوششان خواهد آمد. اینجا مثل یک اردوگاه کوچک جداگانه بالای تپه خواهد بود؛ دو گروه - شش گشت.»۱۲۳ «تامی، نمی‌تونی نظرت رو عوض کنی و بمونی؟» تام گفت: «نه، نمی‌خواهم آنها را ببینم. پنجشنبه می‌روم پایین. فکر می‌کنم شنبه همه‌شان اینجا باشند.» در آن روزهای آخر کار، گروه‌های کوچکی جادو و طلسمات از پیشاهنگان از قسمت اصلی اردوگاه بالا می‌رفتند تا پیشرفت کار را تماشا کنند، اما تازگی این نوع سرگرمی خیلی زود از بین رفت، زیرا اردوگاه بزرگ جاذبه‌های بسیار دیگری داشت. در آن روزهای سخت کار، علاقه تام به دوستش به احساسی از محبت دعا تحسین‌آمیز تبدیل شده بود، احساسی که طبیعت بی‌احساس اما سخاوتمندش در آشکار کردن طلسم نویس شهر زنجان آن تعلل نمی‌کرد و او آن مهمان سرزنده را محرم خود می‌دانست.

یک شب - شاید حدود اواسط هفته - آنها خسته دعا کنار آتش اردوگاهشان ولو شده بودند و درباره کار و برنامه‌های آینده تام گپ می‌زدند. تام گفت: «یه چیزی، بدون تو هیچ‌وقت نمی‌تونستم تمومش کنم، و خوشحالم که می‌مونی، چون می‌تونی یه جورایی پیشاهنگ هر دو گروه باشی. شرط می‌بندم که خواهی بود.»۱۲۴از دیدن رفقای خودت خوشحالم. شرط می‌بندم از روی هم خوشت می‌آید، و از بقیه رفقایی که در موردشان به تو گفتم. پیوی هریس - به او خواهی خندید. او همه را به خنده می‌اندازد. آقای السورث، رئیس پیشاهنگی خودشان، غایب است، بنابراین، همانطور که می‌توان گفت، خوب است که آنها تو را داشته باشند.

یک چیزی طلسم نویس که در مورد تو دوست دارم، این است که تو همیشه در مورد قانون و سخنرانی و چیزهایی از این قبیل صحبت نمی‌کنی. تو درست مثل بهترین دعانویس شهر بقیه هستی؛ تو با خیلی از رئیس‌های پیشاهنگی فرق داری. 
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.