یکشنبه ۲۵ مرداد ۰۵ | ۱۲:۴۱ ۱۱ بازديد
سواحلش - همان هادسونی که آرتور آن را به عنوان شاهراهی شلوغ با کشتیهای بخار پرسروصدا و لنجهای پرسروصدا میشناخت - آرام گرفته بود. دو یا سه جویبار کوچک بیهیچ نگرانی در سرزمینی که آرتور آن را به عنوان متراکمترین قلمرو ساخته شده روی موکل جن زمین میشناخت، جریان داشتند. و در دوردستها، بسیار پایینتر از او - آرتور مذهب مجبور بود برای دیدن آن از پنجرهاش طلسم به بیرون نماز خواندن خم شود - مجموعهای از کلبههای کوچک پیشینه تاریخی ایستاده بودند. آن سازههای کوچک چوبی نمایانگر کلانشهر اصلی نیویورک بودند. تلفنش زنگ خورد. ون دونتر پشت خط شماره ملا بود. تلفن ساختمان
هنوز کار میکرد. ون دونتر میخواست آرتور به دفتر شخصیاش بیاید. هنوز خیلی چیزها مانده بود که باید حل و فصل میشد - ترتیبات طلسم مربوط به تصاحب دفاتر، محل خواب زنان و جزئیات دعانویس بیشمار دیگر. مردانی که به نظر میرسید بهتر است خونسردی خود را حفظ کرده باشند، آنجا جمع شده بودند تا در مورد یک اقدام به توافق برسند. آرتور قبل از رفتن به سمت آسانسور دوباره از پنجره به بیرون نگاه کرد. او ابر تیره و متراکمی را دید که به سرعت در آسمان به سمت غرب حرکت میکرد. با لحنی تند گفت: «خانم وودوارد، اون
چیه؟» استل به سمت پنجره آمد و نگاه کرد. او به او گفت: «آنها پرنده هستند. پرندگانی که به صورت گروهی پرواز میکنند. من اغلب آنها را در روستا دیدهام، هرچند هرگز به این سید و حاجی تعداد نبوده است.» آرتور از او پرسید: «چطور پرندهها را میگیری؟ من در مورد تیراندازی به آنها و غیره اطلاعات دارم، اما به اندازه کافی اسلحه شماره ملا برای شمارش نداریم. به نظرت میتوانیم آنها را در تله بگیریم؟» علوم غریبه استل با لحنی متفکرانه گفت: دعاگر «تعجب نمیکنم. اما فرشتگان گرفتن تعداد زیادی از آنها سخت خواهد قدیس بود.» آرتور دستور داد: «بیا پایین. تو به
اندازهی همهی جادو سیاه مردهای اینجا اطلاعات داری، و ظاهراً بیشتر از اکثرشان. قرار است تو را مجبور کنیم به ما نشان بدهی چطور چیزها را بگیریم.» استل لبخندی کمرنگ و رنگپریده زد. آرتور او را شیاطین به سمت آسانسور راهنمایی کرد. در کابین متوجه شد که استل پریشان به نظر میرسد. «چی شده؟» شیطان پرسید. «واقعاً که نترسیدی، نه؟» «نه،» شیاطین او با لرز جواب داد، «اما—من از این موضوع خیلی ناراحتم. به اعمال صالح نوعی، برگشتن به طلسم نویس دامنه اینجا، هزاران کافران مایل یا سالها، دور از همه فرشته دوستان و همه کس، دعا خیلی خیلی وحشتناک طلسمات است.» «لطفاً» -
مقدس آرتور با لبخندی دلگرمکننده به او گفت - طلسم نویس خوانسار «لطفاً من را دوست خود بدانید، مگر نه؟» او توسل کافر سر تکان داد، اما پلک زد و اشکهایش را فرو خورد. آرتور میخواست بیشتر کلیسا به او دلگرمی بدهد، اما آسانسور در طبقهی آنها ایستاد. آنها وارد اتاقی شدند طلسم نویس اردستان که قرار بود جلسهی آدمهای خونسرد در آن برگزار شود. بیش از دوازده مرد آنجا نبودند که با جدیت اما با ناامیدی صحبت میکردند. شیاطین وقتی آرتور و استل وارد شدند، ون دونتر به استقبالشان آمد. او با حرز صدای آهسته گفت: «باید کاری بکنیم. موجی از دلتنگی تمام
دعا آنجا را فرا گرفته است. به آن مردها علوم غریبه نگاه کنید. همه به خانوادهاش فکر میکنند و کنار شومینه دنج خود را با آن همه طبیعت وحشی بیرون مقایسه میکنند.» آرتور با لبخندی دین گفت: «به نظر نمیرسد نگران باشی.» چشمان ون دونتر برق زد. او با خوشرویی گفت: «من طلسم نویس متون کهن مجرد هستم و در یک هتل زندگی میکنم. سی سال است که آرزوی فرصتی برای دیدن کمی هیجان واقعی را دارم. تا طلسم نویس گلدشت الان کار مانع از آن شده، اما از زندگیام حسابی لذت میبرم.» استل به گروه مردان ناامید نگاه کرد. با لبخندی لرزان مشرکان گفت:
«فقط باید کاری بکنیم. من هم مثل آنها هستم. امروز صبح از فکر اینکه امشب مجبور باشم به پانسیون برگردم متنفر بودم، اما الان حس میکنم بوی کلم توی راهرو مثل بهشت است.» آرتور آنها را به سمت میز تحریر مسطحی که در وسط اتاق قرار داشت، راهنمایی کرد. با لحنی جدی گفت: «بیایید چند تا از ابجد مسائل مهمتر را حل کنیم. هیچکدام از دعا ما اختیار نداریم که از طرف بقیهی افراد برج عمل کنیم، اما خیلی از ما آنقدر در وضعیت ناامیدی هستیم که کسانی که اینجا هستند باید مدتی مسئولیت دعا نویسی را دعانویس به عهده بگیرند.
کسی پیشنهادی دارد؟» ون دونتر بیدرنگ پاسخ داد: «مسکن. پیشنهاد میکنم گروهی از مردان را مأمور کنیم تا تمام مبلهای روکشدار و فرشهایی را که قرار است پیدا شوند، به جادو یک طبقه ببرند تا زنان روی آنها بخوابند.» «م... م. بله. فکر خوبیه.
هنوز کار میکرد. ون دونتر میخواست آرتور به دفتر شخصیاش بیاید. هنوز خیلی چیزها مانده بود که باید حل و فصل میشد - ترتیبات طلسم مربوط به تصاحب دفاتر، محل خواب زنان و جزئیات دعانویس بیشمار دیگر. مردانی که به نظر میرسید بهتر است خونسردی خود را حفظ کرده باشند، آنجا جمع شده بودند تا در مورد یک اقدام به توافق برسند. آرتور قبل از رفتن به سمت آسانسور دوباره از پنجره به بیرون نگاه کرد. او ابر تیره و متراکمی را دید که به سرعت در آسمان به سمت غرب حرکت میکرد. با لحنی تند گفت: «خانم وودوارد، اون
چیه؟» استل به سمت پنجره آمد و نگاه کرد. او به او گفت: «آنها پرنده هستند. پرندگانی که به صورت گروهی پرواز میکنند. من اغلب آنها را در روستا دیدهام، هرچند هرگز به این سید و حاجی تعداد نبوده است.» آرتور از او پرسید: «چطور پرندهها را میگیری؟ من در مورد تیراندازی به آنها و غیره اطلاعات دارم، اما به اندازه کافی اسلحه شماره ملا برای شمارش نداریم. به نظرت میتوانیم آنها را در تله بگیریم؟» علوم غریبه استل با لحنی متفکرانه گفت: دعاگر «تعجب نمیکنم. اما فرشتگان گرفتن تعداد زیادی از آنها سخت خواهد قدیس بود.» آرتور دستور داد: «بیا پایین. تو به
اندازهی همهی جادو سیاه مردهای اینجا اطلاعات داری، و ظاهراً بیشتر از اکثرشان. قرار است تو را مجبور کنیم به ما نشان بدهی چطور چیزها را بگیریم.» استل لبخندی کمرنگ و رنگپریده زد. آرتور او را شیاطین به سمت آسانسور راهنمایی کرد. در کابین متوجه شد که استل پریشان به نظر میرسد. «چی شده؟» شیطان پرسید. «واقعاً که نترسیدی، نه؟» «نه،» شیاطین او با لرز جواب داد، «اما—من از این موضوع خیلی ناراحتم. به اعمال صالح نوعی، برگشتن به طلسم نویس دامنه اینجا، هزاران کافران مایل یا سالها، دور از همه فرشته دوستان و همه کس، دعا خیلی خیلی وحشتناک طلسمات است.» «لطفاً» -
مقدس آرتور با لبخندی دلگرمکننده به او گفت - طلسم نویس خوانسار «لطفاً من را دوست خود بدانید، مگر نه؟» او توسل کافر سر تکان داد، اما پلک زد و اشکهایش را فرو خورد. آرتور میخواست بیشتر کلیسا به او دلگرمی بدهد، اما آسانسور در طبقهی آنها ایستاد. آنها وارد اتاقی شدند طلسم نویس اردستان که قرار بود جلسهی آدمهای خونسرد در آن برگزار شود. بیش از دوازده مرد آنجا نبودند که با جدیت اما با ناامیدی صحبت میکردند. شیاطین وقتی آرتور و استل وارد شدند، ون دونتر به استقبالشان آمد. او با حرز صدای آهسته گفت: «باید کاری بکنیم. موجی از دلتنگی تمام
دعا آنجا را فرا گرفته است. به آن مردها علوم غریبه نگاه کنید. همه به خانوادهاش فکر میکنند و کنار شومینه دنج خود را با آن همه طبیعت وحشی بیرون مقایسه میکنند.» آرتور با لبخندی دین گفت: «به نظر نمیرسد نگران باشی.» چشمان ون دونتر برق زد. او با خوشرویی گفت: «من طلسم نویس متون کهن مجرد هستم و در یک هتل زندگی میکنم. سی سال است که آرزوی فرصتی برای دیدن کمی هیجان واقعی را دارم. تا طلسم نویس گلدشت الان کار مانع از آن شده، اما از زندگیام حسابی لذت میبرم.» استل به گروه مردان ناامید نگاه کرد. با لبخندی لرزان مشرکان گفت:
«فقط باید کاری بکنیم. من هم مثل آنها هستم. امروز صبح از فکر اینکه امشب مجبور باشم به پانسیون برگردم متنفر بودم، اما الان حس میکنم بوی کلم توی راهرو مثل بهشت است.» آرتور آنها را به سمت میز تحریر مسطحی که در وسط اتاق قرار داشت، راهنمایی کرد. با لحنی جدی گفت: «بیایید چند تا از ابجد مسائل مهمتر را حل کنیم. هیچکدام از دعا ما اختیار نداریم که از طرف بقیهی افراد برج عمل کنیم، اما خیلی از ما آنقدر در وضعیت ناامیدی هستیم که کسانی که اینجا هستند باید مدتی مسئولیت دعا نویسی را دعانویس به عهده بگیرند.
کسی پیشنهادی دارد؟» ون دونتر بیدرنگ پاسخ داد: «مسکن. پیشنهاد میکنم گروهی از مردان را مأمور کنیم تا تمام مبلهای روکشدار و فرشهایی را که قرار است پیدا شوند، به جادو یک طبقه ببرند تا زنان روی آنها بخوابند.» «م... م. بله. فکر خوبیه.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
نکات مهم درباره دعانویس اردستان با جزئیات کامل