همه‌چیز درباره دعانویس دوگنبدان با دیدی تازه

۴ بازديد
را در دست گرفته بودند و مردانی در عقب کامیون‌های کمپرسی بودند. ترافیک سنگین، بزرگراه را از این سو به آن سو پر کرده بود. با سرعت از کنارشان می‌گذشت و غرش کرکننده‌ای و ابری از دود بنزین بیرون می‌داد. آنها رفته بودند، طلسم به هر حال آن توده‌ی یکپارچه‌ی آنها. اما حالا ماشین‌های قدیمی‌تر، نه کمتر شلوغ، و بعد ماشین‌های جادارتر، نه آنقدر شلوغ و نه آنقدر دیوانه‌وار اجنه غیر مسلمان به پیشینه تاریخی ماشین‌های جلویی هل جفر می‌دادند، از راه رسیدند. اما حتی این ماشین‌ها هم بی‌پروا از کنار هم رد می‌شدند. انگار دعانویس ترسی تقریباً هیستریک از فرشتگان آخرین نفر

بودن وجود داشت. یک ماشین به سمت چپ منحرف شد. پنج مرد در آن بودند. ترمز کرد و نزدیک ماشین لاکلی روی شانه جاده ایستاد. راننده از میان صدای غرش موتورهای عبوری فریاد زد: «شما نمی‌خواهید به آنجا بروید. به همه دستور داده شده است که بیرون بروند. همه از دریاچه بولدر دور شوید! وقتی فرصتی پیدا کردید، برگردید و از آنجا دور شوید.» او پس از اعلام هشدارش، منتظر فرصتی بود تا دوباره به جاده برگردد. لاکلی از ماشینش پیاده شد و به سمت او رفت و با لحنی گرفته گفت: «داری در مورد چیزی که از آسمان نازل

شده صحبت می‌کنی. دختری در اردوگاه بود. جیل فرشته هولمز. داشت در مورد ساخت یک پارک ملی مطلب طلسم می‌نوشت. داشت در مورد کار اطلاعات می‌گرفت. کسی او را فراری داد؟» مردی جادو سیاه که به او هشدار داده بود، همچنان مراقب بود تا در میان سیل ماشین‌های مسابقه، فاصله‌ی معقولی دعا پیدا کند. ذکر دعاگر حالا دیگر مثل قبل شلوغ نبودند، اما...[24]هنوز غیرممکن بود که با سرعت کم شروع کند و روح بدون تصادف تقریباً قطعی به جریان وسایل نقلیه برگردد. سپس طلسم علوم غریبه سرش را برگرداند و به لاکلی خیره شد. «لعنتی! یکی بهم گفت که بهش سر بزنم.

داشتم مردها رو بیرون می‌کردم و هرچی سر راهشون ارواح کیمیاگری بود دعانویس رو سوارشون می‌کردم. یادم رفت!» مردی شماره ملا که در صندلی عقب ماشین نشسته بود گفت: «وقتی ما رفتیم، او هنوز نرفته بود. من او را دیدم. اما فکر کردم رمل که سوار ماشین دین متون کهن همزاد شده است.» مرد راننده با عصبانیت گفت: «از ما که سبقت نگرفته! مگر اینکه توی یکی از این‌ها باشه...» لاکلی دندان‌هایش ابطال کردن جادو دعا را روی هم فشرد. او با دقت هر ماشینی را که از روبرو می‌آمد، تماشا می‌کرد. اگر دختری در میان طلسم نویس این فراری‌ها بود، شیاطین او را دعانویس

با راننده در کابین کامیون می‌گذاشتند و اگر زنی را در هر یک از ماشین‌های شخصی می‌دید. با عصبانیت گفت: «اگر او را در حال عبور نبینم، به اردوگاه می‌روم و می‌بینم که هنوز آنجاست یا نه.» مردی که پشت فرمان نشسته بود، فرشتگان خیالش راحت به نظر می‌رسید. «اگر او جا مانده، تقصیر خودش است. اگر دنبالش می‌گردید، سریع بروید و خیلی مراقب باشید. به اردوگاه بروید و از دریاچه دور بمانید. امروز صبح طلسم نویس دوگنبدان آنجا انفجار وحشتناکی رخ داد. سه مرد رفتند ببینند چه اتفاقی فرشتگان افتاده است. آنها برنگشتند. دو نفر دیگر دنبالشان رفتند و در راه

چیزی به آنها خورد. بویی بدتر از بوی گندراسو به مشامشان رسید. بعد فلج شدند، طلسم نویس منوجان دعا انگار که طناب برق فشار قوی به آنها چسبیده باشد. رنگ‌های عجیبی می‌دیدند و صداهای عجیبی می‌شنیدند و نمی‌توانستند حتی یک انگشتشان را تکان دهند. ماشینشان کج شد. کمی بعد از آن عبادت کردن طناب بیرون آمدند و برگشتند طلسم نویس گمیشان - سریع! آنها مذهب تازه برگشته بودند که به ما دستور موج کوتاه دادند که همه پیاده شوند. اگر دنبال آن شیاطین دختر می‌گردید، مراقب باشید. اگر هنوز آنجاست، سریع جادوگر حاجت گرفتن او را بیرون بیاورید!» سپس با لحنی تند گفت: «این فرصتی است

که ما شروع کنیم. از سر راه کنار بروید!» در موج رو به کاهشِ [...] شکافی وجود داشت[25]ماشین‌ها. راننده ماشین متوقف شده با عصبانیت به بزرگراه رفت. دنده را عوض کرد و با نهایت قدرت گاز داد. ماشین دیگری پشت سرش ترمز کرد و به سختی از تصادف جلوگیری کرد در حالی که با عصبانیت بوق می‌زد. طلسم نویس سیمین شهر سپس ترافیک ادامه یافت. اما حالا کمتر شده تعویذ بود. بیشتر ماشین‌ها شخصی کافران بودند و متعلق به کارگران. ناگهان هیچ ماشینی در امتداد جاده‌ی مستقیم و طولانی در احضار حال حرکت نبود. لاکلی به بزرگراه برگشت و به سمت نقطه‌ای که

دیگران از آن فرار کرده بودند، شتافت. کافر او صدای غرش و غرش رو به کاهش موتورهای فراری را از پشت سر خود شنید. او پدال گاز خود را تا زمین فشار داد و به حرکت خود ادامه داد. مردی که به او هشدار
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.