دوشنبه ۱۹ مرداد ۰۵ | ۱۸:۳۰ ۵ بازديد
کنند!» مترسک با تأیید اظهار داشت: «به نظرم ایدهی درخشانی بود.» هیزم شکن حلبی رو به دوستش کرد و پرسید: «فکر نمیکنی سوپ بهتری درست میکرد؟» مترسک تصدیق کرد: طلسم «خب، شاید.» سوسک واگِل نالهای کرد. او با اندوه گفت: «در ذهنم میتوانم بزها را تصور کنم که تکههای کوچک رفیق عزیزم، مرد جنگلی حلبی، را میخورند، طلسمات در حالی که سوپ من روی آتشی که از بدن اسب ارهای و جک کدو حلوایی ساخته شده، پخته طلسم نویس دعانویس آق قلا میشود و ملکه جینجور در حالی که با دوستم مترسک شعلهها را روشن میکند، مرا دعانویس در حال جوشیدن تماشا میکند!» این
تصویر شوم، تمام علوم غریبه گروه را در متون کهن اندوه فرو برد و آنها طلسم نویس دعانویس بیجار را بیقرار و مضطرب کرد. مرد حلبی جنگلی در حالی که سعی میکرد با خوشرویی صحبت کند، گفت: «این اتفاق فعلاً نمیافتد، چون میتوانیم جینجور را تا زمانی که موفق نشود درها را شیاطین بشکند، از قصر دور نگه داریم.» [صفحه طلسم نویس دعانویس بافت ۱۷۸] تیپ اعلام کرد: «و در مقدس این بین، من و سوسک واگِلی در معرض مرگ از گرسنگی هستیم.» «اما در مورد من،» حشرهی واگِلی گفت، «فکر میکنم بتوانم مدتی با شیاطین خوردن کدوی جک زنده بمانم. نه اینکه کدو را برای غذا کلیسا
ترجیح بدهم؛ اما جفر معتقدم که تعویذ تا حدودی مغذی هستند، و سر جک بزرگ و تپل است.» هیزمشکن حلبی با تعجب فریاد زد: «چقدر سنگدل! بگذار بپرسم، ما آدمخواریم؟ یا دوستان ابطال کردن جادو وفادار؟» مترسک با قاطعیت دعانویس گفت: «من به شیاطین وضوح میبینم که نمیتوانیم در این کاخ محبوس بمانیم. پس بیایید این کیمیاگری گفتگوی غمانگیز را تمام کنیم و سعی کنیم راهی برای دعا فرار پیدا کنیم.» با این پیشنهاد، همه مشتاقانه دور تختی که مترسک روی آن نشسته بود جمع شدند و همین که تیپ روی چهارپایهای نشست، یک فرشتگان جعبه فلفل از جیبش افتاد و روی
جادو سیاه زمین غلتید. نیک چاپر در حالی که جعبه را برمیداشت پرسید: «این چیه؟» پسر فریاد زد: «مراقب باش! این پودر حیات من است. آن را نریزید، چون جادو سیاه تقریباً تمام شده است.» مترسک پرسید: «و پودر حیات چیست؟» و تیپ جعبه را با دقت در جیبش گذاشت. «این یه چیز جادوییه که مومبی پیر از یه ... گرفته.»[صفحه ۱۷۹] پسر توضیح داد: «جادوگر کلاهبردار. او با آن جک را زنده کرد و بعد از آن من از آن برای زنده کردن اسب ارهای استفاده کردم. فکر میکنم دعانویس هر چیزی را که به آن پاشیده علوم غریبه شود، زنده میکند؛
اما فقط حدود یک دوز از آن باقی مانده است.» هیزم شکن حلبی گفت: «پس خیلی گرانبهاست.» مترسک موافقت کرد: «واقعاً همینطور است. این میتواند بهترین راه فرار ما از مشکلاتمان مقدس باشد. فکر میکنم چند دقیقهای فکر میکنم؛ پس مشرکان از شما، دوست تیپ، متشکرم که چاقویتان را بیرون آوردید ارواح و این تاج سنگین را از پیشانیام جدا کردید.» ذکر تیپ خیلی زود بخیههایی را که تاج را به سر مترسک بسته بود، برید و پادشاه سابق شهر دعانویس زمرد با آهی از سر آسودگی آن را برداشت و به میخ کنار تخت آویزان کرد. او فرشتگان گفت:
شیطانی «این آخرین یادگار من از سلطنت است و خوشحالم که همزاد از شر آن خلاص میشوم. پادشاه سابق این شهر،[صفحه ۱۸۰] که پاستوریا نام داشت، تاج را به جادوگر طلسم شگفتانگیز باخت، که آن را به من واگذار کرد. حالا دختر جینجور مدعی آن است و من صمیمانه امیدوارم که این موضوع دعاگر برایش دردسرساز نشود. هیزم شکن حلبی با تکان دادن سر به نشانهی جادوگر تأیید گفت: «فکر مهربانی است که من آن را دین بسیار نسخ خطی تحسین میکنم.» مترسک در حالی که به تخت تکیه داده بود، ادامه داد: نماز خواندن «و حالا میخواهم در آرامش فکر کنم.»
دیگران تا حد امکان ساکت و بیحرکت ماندند تا مزاحم ابجد او نشوند؛ زیرا همه به هوش خارقالعاده مترسک اعتماد زیادی داشتند. و پس از مدتی که برای ناظران نگران بسیار طولانی به نظر میرسید، متفکر نشست، با عجیبترین حالت چهرهاش به دوستانش نگاه کرد و گفت: «امروز مغزم خیلی خوب کار میکند. به آنها افتخار میکنم. حالا، گوش کنید! اگر سعی توسل کنیم از درهای کافران کاخ فرار کنیم، مطمئناً اسیر خواهیم شد. و از آنجایی که نمیتوانیم از طریق زمین فرار کنیم، فقط یک کار دیگر باید انجام دهیم. باید از طریق هوا دعا فرار کنیم!» او مکثی
کرد تا تأثیر طلسم نویس دعانویس دهگلان این سخنان را بررسی کند؛ اما به نظر میرسید همه شنوندگانش گیج و متقاعد نشدهاند. او ادامه داد: «جادوگر شگفتانگیز با یک بادکنک فرار کرد. البته ما نمیدانیم جفت روحی چطور بادکنک بسازیم؛ اما هر چیزی که بتواند...»[صفحه ۱۸۱] پرواز در
تصویر شوم، تمام علوم غریبه گروه را در متون کهن اندوه فرو برد و آنها طلسم نویس دعانویس بیجار را بیقرار و مضطرب کرد. مرد حلبی جنگلی در حالی که سعی میکرد با خوشرویی صحبت کند، گفت: «این اتفاق فعلاً نمیافتد، چون میتوانیم جینجور را تا زمانی که موفق نشود درها را شیاطین بشکند، از قصر دور نگه داریم.» [صفحه طلسم نویس دعانویس بافت ۱۷۸] تیپ اعلام کرد: «و در مقدس این بین، من و سوسک واگِلی در معرض مرگ از گرسنگی هستیم.» «اما در مورد من،» حشرهی واگِلی گفت، «فکر میکنم بتوانم مدتی با شیاطین خوردن کدوی جک زنده بمانم. نه اینکه کدو را برای غذا کلیسا
ترجیح بدهم؛ اما جفر معتقدم که تعویذ تا حدودی مغذی هستند، و سر جک بزرگ و تپل است.» هیزمشکن حلبی با تعجب فریاد زد: «چقدر سنگدل! بگذار بپرسم، ما آدمخواریم؟ یا دوستان ابطال کردن جادو وفادار؟» مترسک با قاطعیت دعانویس گفت: «من به شیاطین وضوح میبینم که نمیتوانیم در این کاخ محبوس بمانیم. پس بیایید این کیمیاگری گفتگوی غمانگیز را تمام کنیم و سعی کنیم راهی برای دعا فرار پیدا کنیم.» با این پیشنهاد، همه مشتاقانه دور تختی که مترسک روی آن نشسته بود جمع شدند و همین که تیپ روی چهارپایهای نشست، یک فرشتگان جعبه فلفل از جیبش افتاد و روی
جادو سیاه زمین غلتید. نیک چاپر در حالی که جعبه را برمیداشت پرسید: «این چیه؟» پسر فریاد زد: «مراقب باش! این پودر حیات من است. آن را نریزید، چون جادو سیاه تقریباً تمام شده است.» مترسک پرسید: «و پودر حیات چیست؟» و تیپ جعبه را با دقت در جیبش گذاشت. «این یه چیز جادوییه که مومبی پیر از یه ... گرفته.»[صفحه ۱۷۹] پسر توضیح داد: «جادوگر کلاهبردار. او با آن جک را زنده کرد و بعد از آن من از آن برای زنده کردن اسب ارهای استفاده کردم. فکر میکنم دعانویس هر چیزی را که به آن پاشیده علوم غریبه شود، زنده میکند؛
اما فقط حدود یک دوز از آن باقی مانده است.» هیزم شکن حلبی گفت: «پس خیلی گرانبهاست.» مترسک موافقت کرد: «واقعاً همینطور است. این میتواند بهترین راه فرار ما از مشکلاتمان مقدس باشد. فکر میکنم چند دقیقهای فکر میکنم؛ پس مشرکان از شما، دوست تیپ، متشکرم که چاقویتان را بیرون آوردید ارواح و این تاج سنگین را از پیشانیام جدا کردید.» ذکر تیپ خیلی زود بخیههایی را که تاج را به سر مترسک بسته بود، برید و پادشاه سابق شهر دعانویس زمرد با آهی از سر آسودگی آن را برداشت و به میخ کنار تخت آویزان کرد. او فرشتگان گفت:
شیطانی «این آخرین یادگار من از سلطنت است و خوشحالم که همزاد از شر آن خلاص میشوم. پادشاه سابق این شهر،[صفحه ۱۸۰] که پاستوریا نام داشت، تاج را به جادوگر طلسم شگفتانگیز باخت، که آن را به من واگذار کرد. حالا دختر جینجور مدعی آن است و من صمیمانه امیدوارم که این موضوع دعاگر برایش دردسرساز نشود. هیزم شکن حلبی با تکان دادن سر به نشانهی جادوگر تأیید گفت: «فکر مهربانی است که من آن را دین بسیار نسخ خطی تحسین میکنم.» مترسک در حالی که به تخت تکیه داده بود، ادامه داد: نماز خواندن «و حالا میخواهم در آرامش فکر کنم.»
دیگران تا حد امکان ساکت و بیحرکت ماندند تا مزاحم ابجد او نشوند؛ زیرا همه به هوش خارقالعاده مترسک اعتماد زیادی داشتند. و پس از مدتی که برای ناظران نگران بسیار طولانی به نظر میرسید، متفکر نشست، با عجیبترین حالت چهرهاش به دوستانش نگاه کرد و گفت: «امروز مغزم خیلی خوب کار میکند. به آنها افتخار میکنم. حالا، گوش کنید! اگر سعی توسل کنیم از درهای کافران کاخ فرار کنیم، مطمئناً اسیر خواهیم شد. و از آنجایی که نمیتوانیم از طریق زمین فرار کنیم، فقط یک کار دیگر باید انجام دهیم. باید از طریق هوا دعا فرار کنیم!» او مکثی
کرد تا تأثیر طلسم نویس دعانویس دهگلان این سخنان را بررسی کند؛ اما به نظر میرسید همه شنوندگانش گیج و متقاعد نشدهاند. او ادامه داد: «جادوگر شگفتانگیز با یک بادکنک فرار کرد. البته ما نمیدانیم جفت روحی چطور بادکنک بسازیم؛ اما هر چیزی که بتواند...»[صفحه ۱۸۱] پرواز در
- ۰ ۰
- ۰ نظر
نکات مهم درباره دعانویس اردستان با جزئیات کامل